شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

در این وبلاگ به زندگی شهید پنجعلی اکرمی قوشچی خواهیم پرداخت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

بسم رب الشهداء والصدیقین

امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد وخاطرهٔ  شهدا کمتر از خود شهادت نیست.

(مقام معظم رهبری)

 شهید اکرمی قوشچی واقعا از بچه‌های باصفا و بااخلاص بودند که خداوند متعال درجاتشان را متعالی نماید.

در دوران دبیرستان که تازه آوازهٔ شروع انقلاب و بحبوحهٔ فعالیتها در سال ۱۳۵۷ بود، با این عزیزهم مدرسه وهم دبیرستانی بودیم. درآن زمان تقابل و تبادل افکار و عقاید واقعا خیلی زیاد بود و هرکسی دارای یک مرام و فکر و عقیده را صاحب بود. جوانان هم به نوعی می‌خواستند برای خودشان یک تشخصی از لحاظ فکری و اعتقادی بیان نمایند به همین جهت جوانان که درعرصه های مختلف انقلاب حضور داشتند به گروههای مختلف تقسیم می‌شدند. دسته هایی که مذهبی  بودن یک گروه بودند. کمونیستهای اقلیت و اکثریت یک گروه بودند. مجاهدین خلق(منافقین) یک گروه و همچنین حزب ها و گروههای دیگر مثل حزب توده، حزبهای دمکرات و رزگاری  و امثال آنها...

این عزیز بزرگوار از جملهٔ اون شخصیتهای برجستهٔ مدرسه بودند که در رابطه با بحثهایی که با گروههای مختلف به پیش می آمد و آن زمان مرسوم بوده درعرصه‌های مختلف در سطح مدرسه حتی خارج از مدرسه قرار می‌گذاشتند برای مباحثه! و هرکس سعی می‌کرد فکرخودش و عقیده و مرامش را تفوق و برتری بده به شخص دیگر و به اصطلاح عقایدخودش را اثبات بکند. و در رد عقاید طرف مقابل کلی موضوع مطرح می‌شود و در واقع درآن صحنه (جهاد فکری وجهاد عقیدتی)بزرگترین جهادها بود.

درجایی که افرادی می‌رفتند مطالعات مختلف وسیعی داشتند و بر علیه افکارمذهبی و ریشهٔ مذهبی انقلاب عمل می‌کردند. در مدرسه وحتی کلاس درحضور معلم و سایر دانش آموزان و در محیط مدرسه عقاید انحرافی را مطرح می‌کردند. در آن زمان جهاد،جهاد مسلحانه نبود. جهاد فکری عقیدتی  که زیربنای انقلاب را تشکیل می‌داد بود.

آنجا عرضم در این نکته هست که مرحوم شهید عزیزمون آقای اکرمی ازجمله آن عزیزانی بود که واقعا خیلی خدمات بزرگی در راستای اثبات عقاید حقهٔ اسلام انجام می‌داد و برخی هم بودند که واقعا با این افراد شدید برخورد می‌کردند وحتی بعضی از مواقع، این مباحثه‌ها به ضرب و شتم هم ختم می‌شد.گاه توهین هم  می‌شنیدند و مقاومت می‌طلبید و ثبات قدم می‌خواست که درمقابل این همه افکار انحرافی بایستی و برای آنها جواب منطقی پیداکنی.

افرادی هم بودند به علت اینکه استحکام فکری نداشتند و ممکن  بود تحت تأثیر این افکار انحرافی وتبلیغات ظاهری قرار گرفته ومنحرف بشوند در آنجا یک جهادگری می‌طلبید که جلو این انحرافها را بگیرد.

عرضم در این نکته هست که آقای  اکرمی قوشچی و سایر دوستان که در این مباحث مشارکت داشتند و زحمت می‌کشیدند، جهاد می‌کردند واقعا بی‌نظیر بود که خداوند متعال برایشان جزای خیر عنایت بفرماید که خیلی از انحرافهای جوانان آن زمان، جلوگیری می‌کردند و برخی افراد که از دفاع مستحکم عقیدتی برخوردار نبودند منحرف می‌شدند و خیلی از جوانان ما هم نجات پیدا کردند بوسیلهٔ این دفاعیاتی که لازم بود ارائه می‌کردند و در آن بین مطالعه کافی لازم بود برای این پشت صحنه‌ها.

جواب الکی که نمیتوان داد! آنها هم از لحاظ فکری وعقیدتی مسلح و آماده می‌آمدند با استدلال و منطقهای مستحکم، که اگر برای آنها جوابی پیدا نمی‌کردند،طرفی که در کنارها بود و این مباحث را می‌شنید، آن نظریه‌ها برای آنها یک رأی اثبات شده بود. برای خودشان آن خط و مشی را انتخاب می‌کردند و اشخاصی که این خط و مشی را اختیارمی‌کردند به سختی از مسیر برمی‌گشتند بطوری که عرض کردم گاهی اوقات شاگرد مدرسه در حضور معلم آشکارا عقاید انحرافی خود را مطرح میکرد و از آنها دفاع می‌کرد و خیلی وقتها کلاس تعطیل می‌شد و کار میکشید به مباحث عقیدتی و فکری.

عرض بنده اینجاست که این عزیزان بزرگوار،آن زمان که هنوز نه جنگی بود نه از دفاع مقدس خبری بود و هنوز انقلاب پیروز نشده بود، انقلاب تکوینی بود، اینجور افراد جهادی می‌کردند بی نظیر،جهاد فکری کمتر از جهاد مسلحانه نیست،درواقع جهادمسلحانه برپایهٔ جهاد فکری ایجاد می‌شود.

تا یک نفر از لحاظ عقیده محکم نباشد چطور می‌تواند جان خود را در طبق اخلاص بگذارد در دفاع از فکر و مرام و عقیده ،بخاطر همین است که داداش عزیزم شهید اکرمی قوشچی در هر دو صحنه چه ازجهاد فکری و عقیدتی از لحاظ تئوری وچه جهادعملی ومسلحانه (جنگ تحمیلی) و دفاع از کیان انقلاب  که اصل  و اساس انقلاب، اسلام عزیز بود نقش واقعا مؤثری داشت الله متعال از درجات متعالی بهره مند و از مولایش آقا اباعبدالله علیه السلام و ائمهٔ اطهار و با پیامبر اکرم صلوات الله محشور نماید.

تمام شهیدان را مخصوصا داداش عزیزم که خاطرش واقعٱ برایمان عزیز است.

خداوند این عزیزما را برای همیشه زیر سایهٔ رحمت خود قرار دهد انشاءالله

خاطره استاد قرآنی جناب آقای عیاری

مسجد حر خیابان رودکی، 23 آذرماه 1403

  • حسین غفاری

مدتها بود که نمی‌توانستم بنویسم،آمدم سر مزار شهیدنشستم. فاتحه‌ای قرائت کردم و درعالم خودم با شهید صحبت کردم. شب شهید آمد به خوابم.

اینطور احساس می‌کنم که از شب تاصبح باهم بودیم. وقتی آمد، شروع کردم دستهای شهید را بوسیدن.هی می‌بوسیدم. گفت شمس اله بابا چرا اینطوری میکنی آخه؟

من هیچوقت شهید را با اسم فامیلی صدا نمیکردم و خیلی دوستانه به ایشان می‌گفتم پنجعلی.

گفتم پنجعلی می‌دونی چند وقته تو را ندیدم؟ با هم درمحلهٔ قدیمی قوشچی چندجا را گشتیم. بعدش دیدم آقاپنجعلی رفت کناردو تا مبل سفید بسیار قشنگ و یک پشتی بسیار زیبا که اصلا تا بحال درعمرم ندیده بودم درحالی که یک کتاب هم در دست داشت با همان لباسهای تمیز و کفشهای واکس شدهٔ رنگی از میان مردم جدا شد و رفت نشست درمحل همان  جایگاه.

گفتم آقاپنجعلی این همه مردم اینجا هست پس چرا به تنهایی رفتی و نشستی آنجا؟

گفت که این محل جایگاه من است. تا این راگفت دستش را به علامت خداحافظی تکان داد و از دیده‌ام غیب شد. هر چقدر صدایش کردم، دیدم که نیست.

تااینکه صبح شدونمازم را خواندم دست به قلم شدم وبه یاری خداوند شروع به نوشتن کردم:

یاد و خاطرهٔ همهٔ شهدای اسلام خصوصا شهیدپنجعلی اکرمی قوشچی و شهید محمد کرامت‌آذر قوشچی را گرامی می‌داریم.

من با شهید اکرمی در یک محیط روستایی بزرگ شده بودیم. بعد از انقلاب ایشان جهت ادامه تحصیل به ارومیه رفت. در طول تحصیل علاوه بر فعالیت‌های انقلابی  و جهادی یکی از مؤسسین نهاد انجمن اسلامی در دبیرستان امیرکبیر بود و بنده هم عضو انجمن اسلامی دبیرستان شهید صمد قنبری قوشچی  بودم. به واسطه همین فعالیتهای انقلابی همیشه در ارتباط بودیم. تمام پوسترها و پارچه نوشته‌ها توسط شهید اکرمی به ما تحویل می‌شد.

همیشه سعی می‌کردیم برنامه‌های انجمن ماهم مثل فعالیت‌های انجمن دبیرستان آنها هماهنگ باشد. این همکاری تنگاتنگ ادامه داشت تا زمانیکه از تحصیل تمام شده و با شناختی کامل به عضویت رسمی  سپاه درآمد.

ما در اوایل انقلاب در قوشچی مخصوصا زمانی که گروه بچه های انقلابی به مدیریت مرحوم حاج زلفعلی بابایی تشکیل شده بود، جهت کمک به ساختن خانه‌های مسکونی برای افراد کم توان و کمک به جمع آوری محصولات افرادی که قبلا شناسایی می‌شدند،میرفتیم.

در این بین شهید اکرمی و شهید محمد کرامت هم بودند. همیشه به نماز و سجده‌های طولانی و مستحبات شهید اکرمی حسرت میخوردم. برای درک این مسائل باید همراه شهید بودی و می‌دیدی. هرچه ازمعنویات شهید بگویم کم گفته‌ام.

شهید اکرمی شخصی با هوش و با زکاوت و یکی از جوانان طرفدار و پیرو حضرت امام خمینی(رضوان الله) و در خط ولایت فقیه بود.

با عناصر غیرانقلابی و گروه‌های چپ بحث می‌کرد و طرف مقابل را متقاعد می‌کرد که اسلام و انقلاب را قبول کنند. البته نه با زور بلکه با منطق و دلیل.

باتوجه به اینکه ایشان از روابط عمومی خوبی برخوردار بودند با سردار سعید قربان نژاد در روابط عمومی و تبلیغات سپاه فعالیت می‌کردند. بارها با ایشان ملاقات و برای مطالعه و آگاهی بیشتر نشریات و جزوه از آنجا تهیه می‌کردم.

تااینکه بنده هم به عضویت رسمی سپاه درآمدم. قبل از عضویت در سپاه بنده و آقای علیرضا مشهدی غلامی بعنوان  بسیجی از سپاه ارومیه عازم جبهه جنوب شدیم. در روز اعزام با ایشان صحبت کردیم و ما را بدرقه کرد و یک قوت قلب ماندگار برای ما بود.

عملیات بیت المقدس انجام و خرمشهر قهرمان آزادشد. در بین عملیات بیت المقدس و رمضان در سال 1361 چند روزی برای یک کارشخصی به من مرخصی دادند. در آن زمان ماشین شخصی به آن صورت نبود و بیشتر مردم با مینی بوس به شهر رفت و آمد داشتند. موقع برگشتن به قوشچی از قضا خدا خواسته شهید اکرمی هم سوار مینی‌بوس شد. هیچ چیزی مرا آنقدر خوشحال نمی‌کرد که درآن لحظه من خوشحال شدم. زمانی‌که ما در جبهه بودیم یکی از یاران جمع ما یعنی محمد کرامت شهید شده بود. ایشان با ما همسایه و همکلاس بود. شهید اکرمی رابطه من و کرامت را می‌دانست.

بعد از کلی خوش بش و احوالپرسی دیدم ایشان مقدمه چینی می‌کند و می‌خواهد چیزی را بگوید. پرسیدم آقاپنجعلی چی شده؟

گفت می‌خواهم چیزی بگویم، می‌ترسم ناراحت بشوی،گفتم بگو چی شده؟

گفت یکی از بچه‌ها شهید شده و فقدان ایشان خیلی مرا اذیت میکند،خلاصه دیدکه من ناراحت شدم تا قوشچی مرا دلداری می‌داد و صحبت می‌کردیم.

آخرین بار بود که ایشان را دیدم. قبل از شهادت ایشان من دوباره برگشتم به جبهه و تا اتمام عملیات رمضان، آنجا بودم.

در شهریور امتحان داشتم. تازه خبر شهادت ایشان و ۱۳ نفر آزادهٔ سرافراز را در روستای حکی منطقهٔ ترگور شنیدم. آنها با آغوش باز به استقبال شهادت رفته و جام شیرین شهادت را نوشیده بودند. بیشتر شهدای حکی از ستاد سپاه رفته بودند. جانفشانی و شهادت مظلومانه آنها در ذهن و باور نمی‌گنجد،چراکه دنیای فانی تحمل آنها را نداشت و آنها به کمال رسیده بودند.

به روایت برادر پاسدار شمس اله شاد قوشچی

  • حسین غفاری