شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

در این وبلاگ به زندگی شهید پنجعلی اکرمی قوشچی خواهیم پرداخت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید پنجعلی اکرمی قوشچی» ثبت شده است

بسم رب الشهداء والصدقین

 

باکسب اجازه از محضر شهیدان می‌خواهم گوشه‌ای از خاطرات یکی از همرزمان شهیدم را بازگو نمایم. پاییز سال 1360، یک سال بعد از شروع جنگ تحمیلی صدام بعثی، تعداد قریب به صد نفر از جوانان و نوجوانان  هفده، هیجده، نوزده و چندساله از شهرهای ارومیه، سلماس، خوی، ماکو، شوط، چالدران، مرند و علمدارگرگر برای طی آموزش بدو ورود به نهاد نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به آموزشگاه حر شهرستان خوی واقع درباغ وزیری اعزام شدیم.

حدود دو ماه و نیم در باغ وزیری خوی و پادگان ارتش با انواع و اقسام سلاحهای سبک ازجمله برنو، کلاشینکوف، ژ ۳، تیربار، ام یک، آرپی‌جی هفت، کالیبر پنجاه، بازوکا، خمپاره شصت و هشتادویک، توپ صد و شش میلیمتری، سلاحهای نیمه سنگین و تاکتیکهای رزمی آشنا شده و حتی نفربر شنیدار وخدمه تانک اسکورپین و رانندگی آن را آموزش دیدیم.

یکی از همرزمان در این دوره شهید بزرگوار «پنجعلی اکرمی قوشچی» بود. شهید اکرمی یک جوان پرشور فرهنگی اعتقادی بود. اغلب در نمازهای جماعت  پادگان، مکبری می‌کرد. در مراسمات صبحگاهی به نوبت قرآن تلاوت می‌کردند. در امورات تبلیغی فرهنگی بسیار فعال بودند. دورۀ آموزشی آن دوره، هم از نظر آموزشی نظامی وهم از نظر عقیدتی واقعاً یک دورۀ خاصی بود.

اواخر سال شصت بعد از دوماه و نیم آموزش، در پایان دوره  هرکسی به شهر خود بازگشته و در واحدهای مختلف سپاه تقسیم‌بندی شده و مشغول خدمت شدیم. بر اساس تقسیم‌بندی، شهید در روابط عمومی سپاه ارومیه و بنده در واحد اطلاعات سپاه ارومیه انجام وظیفه می‌کردیم.

ناگفته نماند در آن مقطع زمانی علاوه بر تهاجم صدام بعثی به میهن اسلامی، گروهکهای ضدانقلاب دموکرات، کومله و سایر ایادی استکبار هر روز پایگاهها و روستاهای اطراف شهر ارومیه را مورد حمله و تهاجم خود قرار می‌دادند.

نهاد نوپای سپاه، و پاسداران جان برکف همزمان درمقابل صدام کافر و ایادی استکبار سینه سپر کرده و ایستادند و با بذل جان خود توطئه‌های دشمنان انقلاب را خنثی کردند.

شهید اکرمی در تهاجم نیروهای ضدانقلاب به پایگاههای منطقه در شهریور سال 1361 به همراه سیزده نفر از پاسداران جان برکف در روستای حکی که برای پاکسازی منطقه از لوث وجود کثیف ضد انقلاب اعزام شده بودند، در کمین آنان گرفتار شده وبه طرز فجیعی به شهادت رسیدند.

پیکرهای شکنجه شدۀ شهدای واقعۀ حکی در ذهن بنده نقش بسته و هرگز نمی‌توانم عمق مظلومیت آنان را فراموش نمایم.

شهید اکرمی به‌قول سردار دلها حاج قاسم سلیمانی قبل از اینکه به شهادت برسد به مقام شهادت نائل آمده بود. و ما ماندگان شرمنده شهداء هستیم. امیدوارم بندۀ سراپا تقصیر و شرمنده را به بزرگواری خود بخشیده باشند. ان‌شاءالله اگرخداوند تبارک و تعالی توفیق دهد، راه شهداء را ادامه خواهیم داد.

 

هم‌دوره و هم‌رزم کوتاه مدت شهید؛

محمد علی پور

  • حسین غفاری

... این قدمهایی که شما برمی‌دارید، شاید مصداق واقعی فرمایش مقام معظم رهبری باشد که  فرموده‌اند «زنده نگه داشتن یاد شهداء کم‌تر از شهادت نیست.»

ان شاءالله در این راه ثابت قدم و پایدار باشید. خداوند شما را از شفاعت شهداء برخوردار کند، ان شاءالله.

ما از برخی شهدای گذشته در دوران دفاع مقدس خاطراتی داریم. در مقاطع مختلف و  در عملیاتهای گوناگون.

من در حدود سالهای  1358 و 1359 سوم راهنمایی می‌خواندم و در بسیج دانش آموزی فعال بودم. مسئول بسیج دانش آموزی آن زمان آقای سعید قربان نژاد بود.

عمده برنامه‌های ما، علاوه بر این که در خود مدرسه بود، در فعالیتهای فرهنگی و آموزشی بسیج هم شرکت داشتیم.

عمدۀ آموزشها در داخل شهر و در مجموعۀ فضای دانش آموزی رخ می‌داد که بیشتر کلاسهای عقیدتی بود. آن موقع سی‌دی و فلش و کامپیوتر که نبود. می‌رفتیم و از نوارهای ویدیوئی آیت الله مظاهری و یا  نوار کاست‌های مختلف که در اختیار بسیجیان و دانش آموزان گذاشته می‌شد، از صحبتهای علماء استفاده می‌کردیم. برخی از کلاسها هم حضوری بود. معمولاً هر هفته یک جلسه اردو داشتیم.حداقل ماهی یک‌بار اردوی صحرایی داشتیم. ما را به مرکز آموزش مالک اشتر یا کوه «علی‌پنجه‌سی» می بردند. کوهنوردی، پیاده روی و ... داشتیم.

در مالک اشتر دوره‌ها و کلاسها، به صورت شبانه روزی برگزار می‌شد. من در مرکز آموزش مالک اشتر با شهید اکرمی قوشچی آشنا شدم. هم مربی سلاح و هم مربی تاکتیک ما بود. در خاطرم است که آنجا به کلاسهای ما می‌آمد و کلاسهای خوبی را برگزار می‌کرد و شاید از مربیان شاخص بود.

مربیان تاکتیک عمدتاً مربیان جدی بودند. بر عکس قیافه مربی‌ها که معمولاً خشن بودند، قیافۀ شهید اکرمی اینگونه نبود. ولی اقتدار داشت و بچه‌ها معمولا از او حساب می‌بردند.

یک روز ما بین کلاسها، تعدادی از بچه‌ها به حمام رفته و استحمام می‌کردند که به یک‌باره بشمار سه داده شد! یک تعداد در داخل بودند تا بیایند آماده شوند و بیایند آسایشگاه، شهید اکرمی قوشچی با رگبار وارد مجموعه آسایشگاه شدند. بعد بدو بایست و غلت و سینه خیز و ... به نیروها دادند. تقریبا عین رزم شبانه، اتفاق آنچنانی در روز رخ داد.  

در کنار کلاسهای نظری که برگزار می‌کردند، کلاسهای عملی هم برگزار می‌شد. مانند عبور از موانع. در عبور از موانع، اول مربی تمام مسائل را خودش آموزش داده و سپس خودش یک‌بار انجام می‌دهد. بعد نیرو ها یکی یکی انجام می‌دهند و مربی کمک می‌کند.

در یک مورد در زمستان که هوا سرد بود، طنابی وصل کرده بودند که از سکوی پرش رها شویم و به سمت تور رفته و آن را می‌گرفتیم. در سرمای زمستان گرفتن طناب خیلی سخت بود و دستها سُر می‌خورد و فرد نمی‌توانست خودش را نگه دارد. آقای اکرمی انتهای طناب را گره زده بودند و به ما می‌گفتند حداقل از پایین، پاهایتان را قلاب بزنید تا طناب حالت تکیه‌گاه شود تا بتوانید خودتان را نگه دارید تا به تور برسید.

خودشان راحت می‌رفتند. ولی برای ما سخت بود تا بیاییم تمرین کنیم و عادت کنیم. شاید یکی از سخت‌ترین موانع همان مانعِ پرش به تور بود.

در آن سرمای زمستان،فاصلۀ مابین سکوی پرش تا تور در پائین،آب بود که یخ زده بود. اکثر بچه‌ها می‌افتادند پایین. وقتی که می‌افتادند لباسهایشان خیس می‌شد و سردشان می‌شد. در آن فضا برادران آتش روشن می‌کردند تا نیروها گرم شوند و بدنشان را خشک می‌کردند. کسانی که زیاد می‌افتادند را به حمام می‌فرستادند تا لباسهایشان را عوض کنند.

در کلاسهای نظری شهید اکرمی در کنار آقای قربان نژاد بود. مربی‌ها آن زمان چند منظوره بودند. یعنی یک مربی همه فن حریف بودند. یعنی هر کلاسی را می‌توانستند اداره کنند. بعدها مربیان را جدا کردند، مربیان آموزش عمومی، مربیان تخصصی خاص سلاح، مخابرات، تخریب و ... .

شهید از جمله مربیان همه فن حریف ما بود که ماشاءالله در تمام موضوعات تسلط داشت.

شهید اکرمی قوشچی خوش برخورد، خوش اخلاق، خوش چهره و دارای پوشش منظم بود. از جمله مربیانی بود که در آن دورۀ نوجوانی و جوانی برای ما الگو بود. خدا تمام شهدا را بیامرزد. این شهید عزیز از نظر پوشش الگو به تمام معنا بود. او در دوران مربی‌گری با خیلی از رفتارها، منش‌ها و کردارهای خود ما را راهنمایی کرد. در آن سن و سالی که ما داشتیم، از کسی حرف قبول کردن سخت بود ولی از ایشان حرف شنوی داشتیم بخاطر آن خصوصیتهایی که داشتند.

ان شاءالله که به حد و اندازه و شرایطی برسیم که خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر و به شهادت کند. واقعیت این است که انسان بعد از این همه تلاش و زحمت، با مرگ طبیعی از دنیا برود، ضایعه است. رزمندگان دوران دفاع مقدس که با چنین الگوهایی وارد میدان رزم و نبرد شدند و جنگ کردند.

ان شاءالله ما هم بتوانیم راه شهدا را برویم و ما هم منشأ خیر و برکت باشیم.

 

بخشی از خاطره‌گویی آقای حسین پناهی

 

  • حسین غفاری

در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹در دبیرستان امیرکبیر با شهید پنجعلی اکرمی قوشچی و شهید غلامرضا سلیم امینی همکلاسی بودیم،که برادر سلیم امینی درسال ۱۳۵۹ هنگام شروع جنگ به عنوان بسیجی به منطقهٔ جنوب اعزام و درابتدای جنگ به درج رفیع شهادت نائل آمد،که امیدوارم خداوند متعال در روز قیامت هر دو را از شفاعت امام حسین(ع) بهره‌مند نماید.

شهید اکرمی قوشچی؛ یک شخصیت والایی داشت که بنده بعد چندین سال از شهادت ایشان، شناخت واقعی پیداکردم. ایشان از جمله دانش آموزانی بودند که همیشه کتاب به دست در جاهای خلوت مطالعه می‌کرد. یک دوست صمیمی هم داشت بنام آقای فرمان پاک چنقرالو که از خانواده‌ای مؤمن ومتدین بود که به اتفاق هم در نماز اول وقت ظهر و عصر مدرسه شرکت می‌نمودند. پنجعلی چهره‌ای خوب  و همیشه محاسن داشت و از نظر لباس پوشیدن با کت و شلوار تمیز و مرتب،انگار که آدم پنجاه ساله است و با تجربه. برخورد اجتماعی‌اش با دبیران و دیگر دانش آموزان خیلی خوب بود. کتاب و دفتر مرتبی داشت که همیشه در جلو چشمم مجسم است.

اما افسوس از اینکه نشانی از شهید بزرگوار در شهر نیست. امیدوارم مراتب عزت و بزرگی شهید گرانقدر از طریق صدا وسیمای استان منعکس تا همانند سایر شهداء، چگونگی شهادت ایشان به سمع و نظر مردمان شهیدپرور رسانده شده و در تاریخ انقلاب و اسلام ثبت و ضبط شود.

به روایت: محمدباقر مهدی پور

همکلاسی شهید، 30 اردیبهشت 1395

  • حسین غفاری

 از راست شهید پنجعلی اکرمی قوشچی، سیف الدین حسین خانی

 

آقای اکرمی قوشچی خیلی مرتب و منظم بود.

لباس سبز پاسداری برای تن او آراسته بود.

ایشان را خیلی کم می‌دیدم. اما در همان فاصله‌های کوتاه می‌شد به نظم و ترتیب او پی برد.

من مسئول انبار اسلحه و پوشاک در سپاه بودم، پاسداران موقع استراحت اسلحه را تحویل انبار می‌دادند و دوباره موقع خدمت اسلحه را از انبار تحویل می‌گرفتند.

 

به روایت حاج اسماعیل طیب

  • حسین غفاری