شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

در این وبلاگ به زندگی شهید پنجعلی اکرمی قوشچی خواهیم پرداخت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

بسم رب الشهداء والصدقین

 

باکسب اجازه از محضر شهیدان می‌خواهم گوشه‌ای از خاطرات یکی از همرزمان شهیدم را بازگو نمایم. پاییز سال 1360، یک سال بعد از شروع جنگ تحمیلی صدام بعثی، تعداد قریب به صد نفر از جوانان و نوجوانان  هفده، هیجده، نوزده و چندساله از شهرهای ارومیه، سلماس، خوی، ماکو، شوط، چالدران، مرند و علمدارگرگر برای طی آموزش بدو ورود به نهاد نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به آموزشگاه حر شهرستان خوی واقع درباغ وزیری اعزام شدیم.

حدود دو ماه و نیم در باغ وزیری خوی و پادگان ارتش با انواع و اقسام سلاحهای سبک ازجمله برنو، کلاشینکوف، ژ ۳، تیربار، ام یک، آرپی‌جی هفت، کالیبر پنجاه، بازوکا، خمپاره شصت و هشتادویک، توپ صد و شش میلیمتری، سلاحهای نیمه سنگین و تاکتیکهای رزمی آشنا شده و حتی نفربر شنیدار وخدمه تانک اسکورپین و رانندگی آن را آموزش دیدیم.

یکی از همرزمان در این دوره شهید بزرگوار «پنجعلی اکرمی قوشچی» بود. شهید اکرمی یک جوان پرشور فرهنگی اعتقادی بود. اغلب در نمازهای جماعت  پادگان، مکبری می‌کرد. در مراسمات صبحگاهی به نوبت قرآن تلاوت می‌کردند. در امورات تبلیغی فرهنگی بسیار فعال بودند. دورۀ آموزشی آن دوره، هم از نظر آموزشی نظامی وهم از نظر عقیدتی واقعاً یک دورۀ خاصی بود.

اواخر سال شصت بعد از دوماه و نیم آموزش، در پایان دوره  هرکسی به شهر خود بازگشته و در واحدهای مختلف سپاه تقسیم‌بندی شده و مشغول خدمت شدیم. بر اساس تقسیم‌بندی، شهید در روابط عمومی سپاه ارومیه و بنده در واحد اطلاعات سپاه ارومیه انجام وظیفه می‌کردیم.

ناگفته نماند در آن مقطع زمانی علاوه بر تهاجم صدام بعثی به میهن اسلامی، گروهکهای ضدانقلاب دموکرات، کومله و سایر ایادی استکبار هر روز پایگاهها و روستاهای اطراف شهر ارومیه را مورد حمله و تهاجم خود قرار می‌دادند.

نهاد نوپای سپاه، و پاسداران جان برکف همزمان درمقابل صدام کافر و ایادی استکبار سینه سپر کرده و ایستادند و با بذل جان خود توطئه‌های دشمنان انقلاب را خنثی کردند.

شهید اکرمی در تهاجم نیروهای ضدانقلاب به پایگاههای منطقه در شهریور سال 1361 به همراه سیزده نفر از پاسداران جان برکف در روستای حکی که برای پاکسازی منطقه از لوث وجود کثیف ضد انقلاب اعزام شده بودند، در کمین آنان گرفتار شده وبه طرز فجیعی به شهادت رسیدند.

پیکرهای شکنجه شدۀ شهدای واقعۀ حکی در ذهن بنده نقش بسته و هرگز نمی‌توانم عمق مظلومیت آنان را فراموش نمایم.

شهید اکرمی به‌قول سردار دلها حاج قاسم سلیمانی قبل از اینکه به شهادت برسد به مقام شهادت نائل آمده بود. و ما ماندگان شرمنده شهداء هستیم. امیدوارم بندۀ سراپا تقصیر و شرمنده را به بزرگواری خود بخشیده باشند. ان‌شاءالله اگرخداوند تبارک و تعالی توفیق دهد، راه شهداء را ادامه خواهیم داد.

 

هم‌دوره و هم‌رزم کوتاه مدت شهید؛

محمد علی پور

  • حسین غفاری

حجت الاسلام نیساری، شهید کریم طریقت، شهید مهدی باکری، حمزه ساعی

...........................

پنجعلی اکرمی قوشچی،شهیدخوش تیپ سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ بود که از بنده و برخی از دوستان طلبۀ مقیم حوزۀ علمیۀ قم خواسته شد به جهت کمبود نیرو(پاسدار) ناشی از تحولات سپاه ارومیه توسط سپاه مرکز و نمایندۀ حضرت امام (ره)، وارد سپاه پاسداران ارومیه شویم.

بنده به صلاحدید سردارحسین علائی فرمانده وقت سپاه ارومیه با عزیزان پذیرش سپاه با سمت مصاحبه‌گر و محقق، همکاری خود را شروع کردم. نیروهای علاقه‌مند ورود به سپاه را مصاحبه و درموردشان تحقیقات محلی انجام می‌دادم.

روزی پاسدارجوان خوش پوشی را دیدم که از بنده درخواستی داشت. این خواسته فتح بابی شد تا من با «شهید پنجعلی اکرمی قوشچی» آشنا شوم. عزیزی که با احترام ویژه به روحانیت و طلاب، همکاری در امر تبلیغات را ازبنده درخواست کرد تا که شبها به همراه ایشان به پایگاههای شهری بسیج درمساجد برویم تاپیام انقلاب اسلامی رابه نسل جوان و نوجوانان تازه به عرصه رسیده برسانیم.

با جواب مثبت بنده،ایشان برای هرشب یک یا دو پایگاه را هماهنگ می‌کرد و شخصاً با یک ماشین پیکان دنبالم می‌آمد و به پایگاهها می‌رفتیم و دلهای تشنه به شنیدن اهداف نهضت امام خمینی(ره) و روحانیت را با معارف دینی و مسائل روز مربوط به انقلاب اسلامی،آشنا می‌ساختیم.

هرچه بیشتر با شهید اکرمی نشست و برخاست داشتم،به سجایای اخلاقی و اعتقادی او بیشتر پی می‌بردم وبر این دوستی دلشاد می‌شدم.

اعتقاد از عمق جان ایشان به مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و راه پرفروغ امام راحل(ره) و علاقه وافر ایشان به رهبریت نهضت، شهیدپنجعلی را برآن داشت که در زمرۀ سربازان امام خمینی(ره) درآید و لباس پرافتخارپاسداری رابه تن کند و با همان لباس به لقاءالله برسد.

ادب او در برخورد با همکاران و جوانان بسیجی درپایگاهها باعث جذب نسل انقلاب،به امام وسپاه می‌شد.

نظم درآمد و رفت وپوشش مرتب شهید؛ جزو پاسدارانی بود که همواره لباس تمیز و اتو کشیده بر تن داشت و الگوئی برای همکاران بود.

علاقه به پیشبرد اهداف انقلاب داشت، فلذا علی‌رغم فعالیت ایشان تا پایان وقت اداری در واحد تبلیغات سپاه، تا پاسی از شب هم به همراه بنده و همکاران روحانی در مساجد شهری و روستائی، در راستای رساندن صدای انقلاب، پرتلاش وخستگی ناپذیر بود.

شیفتگی اوبه راه دوستان پاسدار و آرزوی پیوستن به دوستان شهیدش،دوام دوستی اینجانب با ایشان را کوتاه کرد. پیام آمده بودکه عناصرحزب دمکرات در اطراف ارومیه دست به تحرکاتی زده است و در منطقه‌ای از سیلوانا،حوالی روستای(حکی) تردد دارند، دوستان واحد عملیات دنبال هماهنگی نیرو بودند، تا پاسخ رفتارهای ضدانقلابی آنها را بدهند و مردم آن منطقه رانجات دهند.

از آنجائیکه بخشی از نیروهای بسیج و سپاه درجبهه‌های جنگ باعراق بودند و برخی در شهرهای اطراف استان مشغول پاکسازی بودند.از واحدهای دیگر داوطلب خواستند،که تعدادی از نیروهای خود را برای این عملیات آزاد کنند. عزیزانی از پرسنلی، تبلیغات، مخابرات و سایر واحدها جمعی را فراهم آوردند و آماده دفاع از انقلاب اسلامی و شهرمان شدند.

بنده شخصاً با پنجعلی صحبت کردم که شما در آستانۀ ازدواج هستی و عضو واحد تبلیغات، عذرتان مقبول است، شما عازم این عملیات نشوید.

اماایشان بااستدلال اینکه همکاران تبلیغات مثل آقایان:محمود سلماسی، یونس صفاری و... داوطلب شده‌اند، من نمی‌توانم از آنها عقب بمانم، ضمناً تاریخ اسلام کم حنظله‌ها نداشته است و ما در دفاع از اسلام کمتر از آنها نیستیم و با امام خمینی(ره) پیمان خون بسته‌ایم، عازم منطقه شدند، پس از مقابله و درگیری، ناجوانمردانه کمین خوردند و مظلومانه به شهادت رسیدند.

دیدن پیکر غرقه به خون شهیدان حکی برای ما سنگین بود و هنوز هم یادآوری آن‌روزها برای من دردآور و متأثر کننده است. چراکه پنجعلی نه تنها با بنده دوست وهمکار آن روزها بود،با پدر بنده که یکی از کسبه‌های انقلابی ارومیه بود، نیز طرح دوستی ریخته بود،حاج آقا، ماهها در فراق او و شهدای حکی اشک می‌ریخت و عکس ایشان را به شیشۀ مغازه نصب کرده بود تا همواره به یاد وخاطرش بماند.

راهشان پررهرو باد.

رفیق جامانده از قافلۀ شهدا

عبدالرحیم ملک محمد نیساری


  • حسین غفاری

باسمه تعالی

شهید با ایثارخود درحقیقت به زرق وبرق دنیا پشت کرده ولقای خداوند رابرزندگی مادی برمی‌گزیند وحیات جاویدمی یابد.

او در داد و ستدی پرشکوه دست از جان خود شسته و هستی خویش را با پروردگارمهربان معامله می‌کند یکی از این عزیزان شهید پنجعلی اکرمی قوشچی می‌باشد.

بنده دربین سالهای ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۱ به صورت پاسدار نیمه فعال با معرفی‌نامه از تعاون سپاه ارومیه که مسئول تعاون برادر محمد اشتری بودند در روابط عمومی و تبلیغات سپاه فعالیت می‌کردم. ایشان در روابط عمومی سپاه ارومیه مسئول امور شهدا بودند. که مسئولیت اصلی برگزاری مراسم تشییع  پیکر مطهر شهداء با امور شهدا سپاه و بنیاد شهید بود وبنده حقیر نیز مدتی افتخار آشنایی و توفیق همکاری با شهید پنجعلی اکرمی را در روابط عمومی سپاه ارومیه واقع در اول خیابان شهید یونس پرهیزگار داشتم.

شهید بزرگوار اکرمی فردی بسیار مؤمن، باتقوا و دوست داشتنی، اهل نماز اول وقت و از نظر ظاهری هم بسیار مرتب بودند. برادر محمدعلی دریانی هم مسئول روابط عمومی سپاه بودند.

با توجه به تحرکات ضد امنیتی گروهک منحله دمکرات در منطقه ترگور ارومیه یک یگانی از سپاه ارومیه جهت مقابله با شرارت این گروه منحله به منطقه ترگور اعزام شدند که بر اثر درگیری با اشرار، شهید اکرمی با ۱۳ نفر از پرسنل سپاه در روستای حکی بعد از نبرد جانانه به فیض شهادت نائل آمدند.

شهید پنجعلی جوانی واقعاً متقی، مخلص و روحیه معنوی خاصی داشتند و به نماز به‌موقع اهمیت خاصی می‌دادند و همیشه با وضو و اهل طهارت و چهره معنوی و نورانی داشتند.

روح پرفتوح شهدای روستای حکی و همه شهدا با ابا عبدالله الحسین علیه السلام محشور باشد.

آمین

 

روایتی از برادر ولی خلیلی

  • حسین غفاری

بسمه تعالی

تا آنجا که خاطرم یاری می‌کند در سال 1360 با شهید پنجعلی اکرمی قوشچی در پایگاه مسجد طالقانی آشنا شدم. جهاد گر بودم و بنا به علاقه‌ای که داشتم به پایگاه مذکور رفت و آمد داشتم و سعی می‌کردم که با دانش‌آموزان ارتباط داشته باشم. با توجه به اینکه شهید اکرمی در بسیج مدارس پایگاه فعالیت می‌کردند با ایشان آشنا شده و دوستی ما ادامه یافت و در بیرون از پایگاه نیز مراوده داشتیم.

صبح یکی از روزهای تابستان در اتاق کار خود در جهاد سازندگی نشسته بودم که ایشان وارد اتاق شد و بعد از کلی صحبت، اعلام داشتند که قرار است به همراه جمعی  از همکاران پاسدار جهت پاکسازی به کردستان اعزام بشوند و از من حلالیت طلبید و بعد از معانقه همدیگر را ترک کردیم.

بعد از خداحافظی ایشان، دلم خیلی گرفت و تصمیم گرفتم که به مزار شهدا بروم. لذا با موتوری که داشتم به باغ رضوان رفتم و ضمن قرائت فاتحه به شهدا، در دل خود با برادر اکرمی صحبت و درد دل کردم.

فردای آن روز در اداره مشغول به کار بودم که توسط یکی از دوستان پاسدارم خبر رسید در روستای حکی برادر اکرمی قوشچی به همراه سایر پاسداران در کمین حزب دمکرات گرفتار شده و همه آنها شهید شده‌اند. جنازه شهدا ظاهراً به دادگستری شهرستان منتقل شده بود لذا با عجله به دادگستری رفته و بعد از هماهنگی به محل نگهداری شهدا رفتم تا آخرین وداع را با دوست عزیزم داشته باشم. ولی متأسفانه با صحنۀ دلخراشی مواجه شدم و نمی‌دانم که بر اثر برخورد گلوله با سر شهداء سرشان متلاشی شده و یا بعد از به شهادت رساندن، سرشان را با یک وسیله دیگر به این روز آورده‌اند.

لذا تاب نیاورده و با حالی پریشان با بهترین دوستم خداحافظی کرده و مجدداً به باغ رضوان رفتم و این بار با شهید اکرمی صحبت و درد دل کردم!

 

روایتی از آقای کریم عیاری

  • حسین غفاری

... این قدمهایی که شما برمی‌دارید، شاید مصداق واقعی فرمایش مقام معظم رهبری باشد که  فرموده‌اند «زنده نگه داشتن یاد شهداء کم‌تر از شهادت نیست.»

ان شاءالله در این راه ثابت قدم و پایدار باشید. خداوند شما را از شفاعت شهداء برخوردار کند، ان شاءالله.

ما از برخی شهدای گذشته در دوران دفاع مقدس خاطراتی داریم. در مقاطع مختلف و  در عملیاتهای گوناگون.

من در حدود سالهای  1358 و 1359 سوم راهنمایی می‌خواندم و در بسیج دانش آموزی فعال بودم. مسئول بسیج دانش آموزی آن زمان آقای سعید قربان نژاد بود.

عمده برنامه‌های ما، علاوه بر این که در خود مدرسه بود، در فعالیتهای فرهنگی و آموزشی بسیج هم شرکت داشتیم.

عمدۀ آموزشها در داخل شهر و در مجموعۀ فضای دانش آموزی رخ می‌داد که بیشتر کلاسهای عقیدتی بود. آن موقع سی‌دی و فلش و کامپیوتر که نبود. می‌رفتیم و از نوارهای ویدیوئی آیت الله مظاهری و یا  نوار کاست‌های مختلف که در اختیار بسیجیان و دانش آموزان گذاشته می‌شد، از صحبتهای علماء استفاده می‌کردیم. برخی از کلاسها هم حضوری بود. معمولاً هر هفته یک جلسه اردو داشتیم.حداقل ماهی یک‌بار اردوی صحرایی داشتیم. ما را به مرکز آموزش مالک اشتر یا کوه «علی‌پنجه‌سی» می بردند. کوهنوردی، پیاده روی و ... داشتیم.

در مالک اشتر دوره‌ها و کلاسها، به صورت شبانه روزی برگزار می‌شد. من در مرکز آموزش مالک اشتر با شهید اکرمی قوشچی آشنا شدم. هم مربی سلاح و هم مربی تاکتیک ما بود. در خاطرم است که آنجا به کلاسهای ما می‌آمد و کلاسهای خوبی را برگزار می‌کرد و شاید از مربیان شاخص بود.

مربیان تاکتیک عمدتاً مربیان جدی بودند. بر عکس قیافه مربی‌ها که معمولاً خشن بودند، قیافۀ شهید اکرمی اینگونه نبود. ولی اقتدار داشت و بچه‌ها معمولا از او حساب می‌بردند.

یک روز ما بین کلاسها، تعدادی از بچه‌ها به حمام رفته و استحمام می‌کردند که به یک‌باره بشمار سه داده شد! یک تعداد در داخل بودند تا بیایند آماده شوند و بیایند آسایشگاه، شهید اکرمی قوشچی با رگبار وارد مجموعه آسایشگاه شدند. بعد بدو بایست و غلت و سینه خیز و ... به نیروها دادند. تقریبا عین رزم شبانه، اتفاق آنچنانی در روز رخ داد.  

در کنار کلاسهای نظری که برگزار می‌کردند، کلاسهای عملی هم برگزار می‌شد. مانند عبور از موانع. در عبور از موانع، اول مربی تمام مسائل را خودش آموزش داده و سپس خودش یک‌بار انجام می‌دهد. بعد نیرو ها یکی یکی انجام می‌دهند و مربی کمک می‌کند.

در یک مورد در زمستان که هوا سرد بود، طنابی وصل کرده بودند که از سکوی پرش رها شویم و به سمت تور رفته و آن را می‌گرفتیم. در سرمای زمستان گرفتن طناب خیلی سخت بود و دستها سُر می‌خورد و فرد نمی‌توانست خودش را نگه دارد. آقای اکرمی انتهای طناب را گره زده بودند و به ما می‌گفتند حداقل از پایین، پاهایتان را قلاب بزنید تا طناب حالت تکیه‌گاه شود تا بتوانید خودتان را نگه دارید تا به تور برسید.

خودشان راحت می‌رفتند. ولی برای ما سخت بود تا بیاییم تمرین کنیم و عادت کنیم. شاید یکی از سخت‌ترین موانع همان مانعِ پرش به تور بود.

در آن سرمای زمستان،فاصلۀ مابین سکوی پرش تا تور در پائین،آب بود که یخ زده بود. اکثر بچه‌ها می‌افتادند پایین. وقتی که می‌افتادند لباسهایشان خیس می‌شد و سردشان می‌شد. در آن فضا برادران آتش روشن می‌کردند تا نیروها گرم شوند و بدنشان را خشک می‌کردند. کسانی که زیاد می‌افتادند را به حمام می‌فرستادند تا لباسهایشان را عوض کنند.

در کلاسهای نظری شهید اکرمی در کنار آقای قربان نژاد بود. مربی‌ها آن زمان چند منظوره بودند. یعنی یک مربی همه فن حریف بودند. یعنی هر کلاسی را می‌توانستند اداره کنند. بعدها مربیان را جدا کردند، مربیان آموزش عمومی، مربیان تخصصی خاص سلاح، مخابرات، تخریب و ... .

شهید از جمله مربیان همه فن حریف ما بود که ماشاءالله در تمام موضوعات تسلط داشت.

شهید اکرمی قوشچی خوش برخورد، خوش اخلاق، خوش چهره و دارای پوشش منظم بود. از جمله مربیانی بود که در آن دورۀ نوجوانی و جوانی برای ما الگو بود. خدا تمام شهدا را بیامرزد. این شهید عزیز از نظر پوشش الگو به تمام معنا بود. او در دوران مربی‌گری با خیلی از رفتارها، منش‌ها و کردارهای خود ما را راهنمایی کرد. در آن سن و سالی که ما داشتیم، از کسی حرف قبول کردن سخت بود ولی از ایشان حرف شنوی داشتیم بخاطر آن خصوصیتهایی که داشتند.

ان شاءالله که به حد و اندازه و شرایطی برسیم که خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر و به شهادت کند. واقعیت این است که انسان بعد از این همه تلاش و زحمت، با مرگ طبیعی از دنیا برود، ضایعه است. رزمندگان دوران دفاع مقدس که با چنین الگوهایی وارد میدان رزم و نبرد شدند و جنگ کردند.

ان شاءالله ما هم بتوانیم راه شهدا را برویم و ما هم منشأ خیر و برکت باشیم.

 

بخشی از خاطره‌گویی آقای حسین پناهی

 

  • حسین غفاری

دوم شهریور ماه سال ٦١ چهارده جوان دلباخته که در اوایل جوانى بودند و براى دفاع از امنیت مردم و مقابله با اشرار تروریست و تجزیه طلب لباس رزم به تن کرده بودند، مظلومانه به دست انسانهاى شقى در منطقۀ حکى از توابع محال ترگور سیلوانا به مسلخ رفته و به شهادت رسیدند.

از جملۀ این مردان خدایی جوان متین و مؤدب با چهره نورانى آقای «پنجعلى اکرمى قوشچى» بود که به همراه جمعى از دوستانش در واحد روابط عمومى و تبلیغات سپاه ارومیه فعالیت داشتند و براى پاکسازى منطقه به همراه همان جمع، و در کنار یگانهاى عملیاتى جندالله به منطقه اعزام و طی عملیاتی برخی از آنها به شهادت رسیده و برخی به اسارت نیروهای دشمن درآمدند که تروریستهاى حزب تجزیه طلب دمکرات بعضى از آنها را با شکنجه، مظلومانه به شهادت رساندند.

منطقۀ حکى در آن دوران از مراکز اصلى حضور تجزیه طلبان بوده ومقر اصلى تروریستهاى دمکرات، کومله وم نافقین در دره‌بانى روستاى بانى محال ترگور قرار داشت. و در این منطقه تا سال ٦٣ تجزیه طلبان حضور دائمى داشتند.

در این عملیات به نظرم که سالها درحوزۀ امنیتى منطقه مسئولیت داشتم، نباید از نیروهاى غیر عملیاتى که شناخت نسبت به منطقه نداشتند، استفاده می‌شد. زیرا منطقه کوهستانى و با ارتفاعات بالا، و از طرف دیگر عقبۀ حمایتى تجزیه طلبان که در مقرهاى دائمى حضور داشتند، باعث تلفات گردید.

فرمانده تجزیه طلبان حزب دمکرات درمنطقه در آن زمان فردى بود بنام «عمر قاضى» که در یک عملیاتى مجروح وتوسط رزمندگان دستگیر شد. در بازجویی‌هایى که با ایشان داشتیم، وقتی از جنایاتشان راجع به شهداى حکى تعریف می‌کرد، واقعا خون گریستم!

یاد همۀ شهدا خاصه شهداى حکى گرامى باد.

 

علیرضا غنی‌زاده

  • حسین غفاری

سلام

آفرین بیر بیله خوش چهره، وفالی بالیا

طی الارض ایلین عالملری، ویردی دالیا

ایله بیل قاسم و اکبرله بو گل، یولداشیمش!

نجه یولداش! ایله بیل اکبریله قارداشیمیش!

نجه یادان چیخادیم، من بو گل رعنانی!

کاش گوره‌م، بیرده یوخومدا بو مه تابانی!

از خود شهید  تفضلی شد، یک بیت زبان حال در خصوص شهید اکرمی قوشچی فی‌البداهه به نظرم آمد و نوشتم.

شعر از حاج محمد پشتیبان

ارومیه

  • حسین غفاری

دل‌گویه‌ای از خاطرات دوران ایثار و شهادت

خاطره‌ای به یاد ماندنی از شهید والامقام اکرمی قوشچی

 

عشق به ولایت و احساس تکلیف در قبال فرامین داهیانه رهبر عزیزتر از جان و اداء دین نسبت به رزمندگان بنده را بر این داشت که به‌عنوان مسئول تبلیغات جبهه و جنگ بسیج خواهران در مساجد محلات حضور فعال داشته و مردم شریف و جوانان غیور را برای حمایت وپشتیبانی از رزمندگان دفاع مقدس به پایگاههای مردمی بسیج محلات جذب کنم.

صبح روز شنبه بود رفتم به ساختمان ستاد پشتیبانی که قسمت  تبلیغات جبهه وجنگ سپاه ارومیه درآن مستقربود. وارد راهرو شدم ...

اتاقها به ردیف در کنار هم بودند و چند اتاق هم در طبقه بالایی ستاد بود. می‌خواستم  بروم از برادران پاسدار نوار کاست بگیرم تا اطلاعیه‌ای را که نوشته بودم از طریق نوار ضبط کنیم و در مساجد جهت جذب جوانان و نیروهای مردمی پخش نماییم.

دقیقاً در انتهای ورودی، اتاقی وجود داشت که یکی از برادران پاسدار با قبای سبز سپاهی تا مرا دید از آن انتها بلند شد و آمد جلو...

من متوجه شدم که غیرت این جوان اجازه نداد بنشیند و من تنها وارد راهرو شوم.

باچهره‌ای از حیاء سرخ شده و با نجابت خاص جوانی و سر به زیر انداخته با حالتی متواضعانه آمدجلو.

سلام کردم.

جوابم را داد و فرمود خواهرم اگر امری باشد در خدمتم.

من که آن همه نجابت وحیا را در وجود او احساس کردم با کلماتی جسته و گریخته گفتم با برادر توتونچیان کار داشتم. نوار کاست می‌خواستم تا بتوانم اطلاعیه جذب نیرو را درآن ضبط کنم.

با حالتی که  تبسم معصومانه‌ای بر چهره داشت گفت:

خواهرم مگر ما مرده‌ایم شما صدای خود را ضبط کنید و از بلندگوی مساجد پخش کنید و نامحرمها بشنوند!؟

اجازه دهید اطلاعیه را بدهیم به آقامهدی توتونچیان. ایشان با صدای خودشان می‌خوانند و ضبط می‌کنیم.

آری بیایید با حفظ این حرمتها نگذاریم از ارزشهای انقلاب اسلامی و آرمانهای شهدا فاصله بگیریم.

حریمها را حرمت داریم.

آن جوان کسی نبود جز شهید بزرگوار پنجعلی اکرمی قوشچی

یادشان گرامی، روحشان شاد و راهشان مستدام و پر رهرو باد

 

خادم شهدا

رقیه جهانبخش

  • حسین غفاری

بسم رب الشهداء

یادی از شهید سعید آقای پنجعلی اکرمی قوشچی

امام خمینی(ره) فرمودند : در هنگام خطر، ملتی سربلند و جاوید است که اکثریت آن آمادگی لازم رزمی را داشته باشند.

در هیچ برگی از تاریخ ایران به جزء پیروزی انقلاب اسلامی، مردم تا این حد نقش موثر نداشته‌اند. آری با شعله‌ور شدن آتش درونی مردم علیه ظلم و استبداد بود که عرصه جدیدی در ایران ظهور و بروز کرد. در همین زمان است که جوانانی از دل مردم عادی که در کوچه و بازار روزگار می‌گذراندند، دل به پیر جماران سپردند و دست در دست او تا به ملکوت اعلاء رفتند، جوانانی که هیچ کدام در دانشکده‌های نظامی دوره‌ای را نگذرانده و با عشق پا به عرصه جهاد گذاشته‌اند. یقینا نسل امروز ایران به دلیل وجود آرامش در اطرافش نمی‌تواند آن فضای پیچیده پس از پیروزی انقلاب اسلامی را کاملاً لمس کند. آن روزها وقتی دشمنان فهمیدند حکومتی مستقل از شرق و غرب در ایران در حال شکل گیری است لذا به فکر پاره پاره کردن میهن اسلامی افتادند. هر گوشه ای از ایران عده ای خود فروخته به اجانب، سر برآوردند و ندای خودمختاری سردادند، غائله ترکمن صحرا، غائله خلق عرب، غائله سیستان و بلوچستان، غائله خلق مسلمان و ده‌ها غائله دیگر و از همه مهم‌تر در منطقه کردستان احزاب کومله، دموکرات و رزگاری به نام آزادی خواهی سربر آوردند اما در باطن به جزء کشتن و شکنجه و ناامنی ارمغان دیگری برای مردم کُرد به یادگار نگذاشته‌اند.

با این توصیف، نوجوانان و جوانانی همچون شهید پنجعلی اکرمی قوشچی در روزهای پرخطر، جان خود را فدای اسلام و مملکت ما نمودند. بنابراین ماها همگی در مقابل خون این شهیدان با اخلاص و پاک مشمول ذمه بوده و دِین آنها همچنان بر دوش ما سنگینی می‌کند و ما هرچه قدر برای پایداری آنها قدم برداریم باز ادای مطلب نکرده‌ایم. البته آنها به عنوان مجاهدان فی سبیل الله و شهیدان راه خدا به درجه والایی نائل آمده و به فوز عظیم رستگاری نائل گشته‌اند.

شهیدان بدون چشم داشت به زر و زیور دنیایی صادقانه و مهربانانه و با پاکی روح و جان خویش با اخلاص قدم به پیش گذاشته و تمام وجودشان را فدای حق نمودند. اینها مهربانان واقعی و نیکوکاران صادق هستند که با اقدام به موقع به اعمال خداپسندانه پیش مردم محبوب القلوب و در درگاه خداوند، عزیز و مکرم هستند. شهیدان بی آن که خود به دنبال نامجویی و اسم و رسم باشند، شهرت و بلند آوازگی همیشگی همچون سایه آنان را تعقیب می‌کند و چراغ عزت و سرافرازی شان هرگز به خاموشی نخواهد گرائید و چه در زندگی و چه بعد از زندگی (این دنیای فانی) نیکی و خوبی‌شان تا ابد نقل محافل و مجالس و نامشان زبانزد خاص و عام خواهد بود.

نام نیکی گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نیکویی نبرند

این شهید والامقام(شهید پنجعلی اکرمی قوشچی) از نوجوانی در قوشچی و ارومیه برای پیشبرد انقلاب اسلامی فعالیت شبانه روزی داشت. به عنوان مثال در بدو تاسیس جهاد سازندگی بخش انزل، داوطلبانه در کارهای فرهنگی و دینی فعالیت می‌نمود و برای آگاهی بخشی دانش آموزان و نوجوانان هم سن و سال خود تلاش می‌کرد و همچنین در مناسبتهای مخصوص که در قوشچی به عنوان ایام الله مردم گرد آمده و راهپیمایی می‌نمودند، ایشان شبانه با هماهنگی بقیه دوستان برای فردا شعارهایی به همان مناسبت تهیه می‌کردند و اگر احیانا از ارومیه متن شعار و قطعنامه نمی‌رسید، اینها خودشان دست به کار می‌شدند تا راهپیمایی به نحو احسن برگزار گردد.

به نظر بنده حقیر تلاشهای شبانه‌روزی در جهاد سازندگی عطش فداکاری این بزرگوار را خاموش نساخته و داوطلبانه لباس مقدس پاسداری را برتن نموده و بر تلاشهای خود در راه آرمانهای امام راحل افزودند و در نهایت با پاکی روان در عنفوان جوانی در سن 20 سالگی به دست دشمنان اسلام و مملکت به لقاء الله پیوسته و هم اکنون مزار شریفش در آرامگاه شهدای قوشچی می باشد. روانش شاد و راهش مستدام و مرقدش منور باد.

آنچه از گلشن رضوان به حکایت گویند

همه در آینه صورت او پیدا بود

متحیر به جمالش که چسان نورخدا

متجلی شده در چهره او پیدا بود

حیفم آمد که در این متن خاطره‌ای از پدربزرگوار ایشان نیاورده باشم :

مرحوم حاج حسین اکرمی قوشچی پدر بزرگوار شهید اکرمی قوشچی در اطراف قوشچی(در کنار جاده احداثی قولنجی، قره باغ و خان تختی) زمینی داشتند که مسئول وقت جهاد سازندگی برای ساخت انبار قسمتی از آن زمین را مشتری شدند و بدین ترتیب حدود سه هزار و پانصد متر مربع از آن قطعه خریداری گردید اما در هنگام نوشتن مبایعه نامه یک هزار متر مربع دیگر بر متراژ فوق الذکر به عنوان عمل خیر و خدا پسندانه جهت هدیه به روح پاک فرزند شهیدشان افزوده و به جهاد سازندگی انزل واگذار نمودند.

خداوند هر دو تایشان را غریق رحمت خود قرار دهد.

ان شاء الله. و من الله التوفیق

به روایت: فرج تنها قوشچی، از جهادگران وقت بخش انزل

تاریخ  14 بهمن 1403، مصادف با سوم شعبان 1446 قمری

  • حسین غفاری

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

اینجانب صمد قدرقوشچی فرزند اسداله درسالهای ۱۳۵5 ،۱۳۵۶ و ۱۳۵7با شهید پنجعلی اکرمی فرزند حاجی حسین اکرمی هم اتاقی بوده و درس می‌خواندیم.

قبل از انقلاب به وسیله آقای ذوالفعلی بابایی اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را پخش می‌کردیم و همراه حاج آقا حسنی بودیم. در راهپیماییها شرکت فعال داشتیم. در اوایل انقلاب در مدرسه‌های خود انجمن اسلامی تشکیل داده بودیم و در این بین با گروههای چپ،کمونیستها و فرقه‌های متفرقه بحث و مبارزه می‌کردیم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دو تن از یاران، «کوچک حسینی» و «صمد قنبری» شهید شدند.

درسال ۵۷ رفتیم در سپاه ثبت‌نام کنیم تا رسیدیم به مقرسپاه گفتند خیلی فوری بروید به شیروخورشید که حالا هلال احمر شده، مجروح داریم و نیاز شدید به خون است. به اتفاق همدیگر رفتیم خون اهداء کردیم و برگشتیم به مقر سپاه. فرمودند که نیروها رفته‌اند. بروید و بعداً بیایید. در آن زمان، احزاب سیاسی و گروههای مجاهدین خلق وجبههٔ ملی مطرح بودند،درهمان روز خواستیم به جبهۀ ملی رفته و در آنجا ثبت‌نام کنیم که آنها هم مقری داشتند و مسلح بودند. گفتند بروید فردا بیائید.

بعد آقا پنجعلی گفتند که برویم در سازمان مجاهدین ثبت نام بکنیم(سازمان مجاهدین خلق)قبل از انقلاب برای سرنگونی سلطنت پهلوی مبارزاتی داشتند و حتی از طرفداران این جنبش ملی در زندانهای رژیم محبوس بودند.بگذریم،بنده قبول نکردم ایشان رفتند و بعد از مدت کمی شناخت کاملی که به آنها پیدا کرده بود شروع به افشاگری آنها شد و در مباحث و راهپیماییها بر علیه منافقین شعار می‌دادیم که چندین بار خواستند ایشان و بنده را ترور کنند که نتوانستند و بعد ایشان در سپاه و بنده نیز در جهاد سازندگی ثبت نام کردیم.

از خصوصیات اخلاقی و مهارتهای شهید می‌توان گفت که اخلاق کاملاً اسلامی داشتند و همیشه در اول وقت نماز می‌خواندند. به آداب نماز بیشتر توجه می‌کردند و خیلی با خدای خود خالص بودند.

شخص پرهیزکاری بودند. ورزشکار بود. در ورزش مهارت داشت. بدن‌سازی و معمولاً ورزش باستانی کار می‌کردند. دمبل داشتند. کاراته‌کار هم بود. گاهی اوقات باهم تمرین می‌کردیم. بنده نیز مشت‌زنی می‌رفتم.

درکنار ورزش و درس، کار هم می‌کردند. همیشه طرفدار ضعیفان بود. در سه سالی که باهم هم اتاقی  بودیم هیچ‌وقت کاری نمی‌کردند که مرا آزرده خاطر کنند.

بنده از ایشان که خدا روحش راشاد کند راضی بوده و هستم. ایشان در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده بودند بطوری که به پدربزرگ ایشان لقب شیخ حیدرعلی داده بودند. به حجاب خیلی توجه می‌کردند.

این مطلب خیلی مختصر را به یاد شهید نوشتم.

 

به روایت حاج صمد قدرقوشچی

13 آذرماه 1403

 

  • حسین غفاری