شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

در این وبلاگ به زندگی شهید پنجعلی اکرمی قوشچی خواهیم پرداخت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

بسم رب الشهداء

یادی از شهید سعید آقای پنجعلی اکرمی قوشچی

امام خمینی(ره) فرمودند : در هنگام خطر، ملتی سربلند و جاوید است که اکثریت آن آمادگی لازم رزمی را داشته باشند.

در هیچ برگی از تاریخ ایران به جزء پیروزی انقلاب اسلامی، مردم تا این حد نقش موثر نداشته‌اند. آری با شعله‌ور شدن آتش درونی مردم علیه ظلم و استبداد بود که عرصه جدیدی در ایران ظهور و بروز کرد. در همین زمان است که جوانانی از دل مردم عادی که در کوچه و بازار روزگار می‌گذراندند، دل به پیر جماران سپردند و دست در دست او تا به ملکوت اعلاء رفتند، جوانانی که هیچ کدام در دانشکده‌های نظامی دوره‌ای را نگذرانده و با عشق پا به عرصه جهاد گذاشته‌اند. یقینا نسل امروز ایران به دلیل وجود آرامش در اطرافش نمی‌تواند آن فضای پیچیده پس از پیروزی انقلاب اسلامی را کاملاً لمس کند. آن روزها وقتی دشمنان فهمیدند حکومتی مستقل از شرق و غرب در ایران در حال شکل گیری است لذا به فکر پاره پاره کردن میهن اسلامی افتادند. هر گوشه ای از ایران عده ای خود فروخته به اجانب، سر برآوردند و ندای خودمختاری سردادند، غائله ترکمن صحرا، غائله خلق عرب، غائله سیستان و بلوچستان، غائله خلق مسلمان و ده‌ها غائله دیگر و از همه مهم‌تر در منطقه کردستان احزاب کومله، دموکرات و رزگاری به نام آزادی خواهی سربر آوردند اما در باطن به جزء کشتن و شکنجه و ناامنی ارمغان دیگری برای مردم کُرد به یادگار نگذاشته‌اند.

با این توصیف، نوجوانان و جوانانی همچون شهید پنجعلی اکرمی قوشچی در روزهای پرخطر، جان خود را فدای اسلام و مملکت ما نمودند. بنابراین ماها همگی در مقابل خون این شهیدان با اخلاص و پاک مشمول ذمه بوده و دِین آنها همچنان بر دوش ما سنگینی می‌کند و ما هرچه قدر برای پایداری آنها قدم برداریم باز ادای مطلب نکرده‌ایم. البته آنها به عنوان مجاهدان فی سبیل الله و شهیدان راه خدا به درجه والایی نائل آمده و به فوز عظیم رستگاری نائل گشته‌اند.

شهیدان بدون چشم داشت به زر و زیور دنیایی صادقانه و مهربانانه و با پاکی روح و جان خویش با اخلاص قدم به پیش گذاشته و تمام وجودشان را فدای حق نمودند. اینها مهربانان واقعی و نیکوکاران صادق هستند که با اقدام به موقع به اعمال خداپسندانه پیش مردم محبوب القلوب و در درگاه خداوند، عزیز و مکرم هستند. شهیدان بی آن که خود به دنبال نامجویی و اسم و رسم باشند، شهرت و بلند آوازگی همیشگی همچون سایه آنان را تعقیب می‌کند و چراغ عزت و سرافرازی شان هرگز به خاموشی نخواهد گرائید و چه در زندگی و چه بعد از زندگی (این دنیای فانی) نیکی و خوبی‌شان تا ابد نقل محافل و مجالس و نامشان زبانزد خاص و عام خواهد بود.

نام نیکی گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نیکویی نبرند

این شهید والامقام(شهید پنجعلی اکرمی قوشچی) از نوجوانی در قوشچی و ارومیه برای پیشبرد انقلاب اسلامی فعالیت شبانه روزی داشت. به عنوان مثال در بدو تاسیس جهاد سازندگی بخش انزل، داوطلبانه در کارهای فرهنگی و دینی فعالیت می‌نمود و برای آگاهی بخشی دانش آموزان و نوجوانان هم سن و سال خود تلاش می‌کرد و همچنین در مناسبتهای مخصوص که در قوشچی به عنوان ایام الله مردم گرد آمده و راهپیمایی می‌نمودند، ایشان شبانه با هماهنگی بقیه دوستان برای فردا شعارهایی به همان مناسبت تهیه می‌کردند و اگر احیانا از ارومیه متن شعار و قطعنامه نمی‌رسید، اینها خودشان دست به کار می‌شدند تا راهپیمایی به نحو احسن برگزار گردد.

به نظر بنده حقیر تلاشهای شبانه‌روزی در جهاد سازندگی عطش فداکاری این بزرگوار را خاموش نساخته و داوطلبانه لباس مقدس پاسداری را برتن نموده و بر تلاشهای خود در راه آرمانهای امام راحل افزودند و در نهایت با پاکی روان در عنفوان جوانی در سن 20 سالگی به دست دشمنان اسلام و مملکت به لقاء الله پیوسته و هم اکنون مزار شریفش در آرامگاه شهدای قوشچی می باشد. روانش شاد و راهش مستدام و مرقدش منور باد.

آنچه از گلشن رضوان به حکایت گویند

همه در آینه صورت او پیدا بود

متحیر به جمالش که چسان نورخدا

متجلی شده در چهره او پیدا بود

حیفم آمد که در این متن خاطره‌ای از پدربزرگوار ایشان نیاورده باشم :

مرحوم حاج حسین اکرمی قوشچی پدر بزرگوار شهید اکرمی قوشچی در اطراف قوشچی(در کنار جاده احداثی قولنجی، قره باغ و خان تختی) زمینی داشتند که مسئول وقت جهاد سازندگی برای ساخت انبار قسمتی از آن زمین را مشتری شدند و بدین ترتیب حدود سه هزار و پانصد متر مربع از آن قطعه خریداری گردید اما در هنگام نوشتن مبایعه نامه یک هزار متر مربع دیگر بر متراژ فوق الذکر به عنوان عمل خیر و خدا پسندانه جهت هدیه به روح پاک فرزند شهیدشان افزوده و به جهاد سازندگی انزل واگذار نمودند.

خداوند هر دو تایشان را غریق رحمت خود قرار دهد.

ان شاء الله. و من الله التوفیق

به روایت: فرج تنها قوشچی، از جهادگران وقت بخش انزل

تاریخ  14 بهمن 1403، مصادف با سوم شعبان 1446 قمری

  • حسین غفاری

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

اینجانب صمد قدرقوشچی فرزند اسداله درسالهای ۱۳۵5 ،۱۳۵۶ و ۱۳۵7با شهید پنجعلی اکرمی فرزند حاجی حسین اکرمی هم اتاقی بوده و درس می‌خواندیم.

قبل از انقلاب به وسیله آقای ذوالفعلی بابایی اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را پخش می‌کردیم و همراه حاج آقا حسنی بودیم. در راهپیماییها شرکت فعال داشتیم. در اوایل انقلاب در مدرسه‌های خود انجمن اسلامی تشکیل داده بودیم و در این بین با گروههای چپ،کمونیستها و فرقه‌های متفرقه بحث و مبارزه می‌کردیم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دو تن از یاران، «کوچک حسینی» و «صمد قنبری» شهید شدند.

درسال ۵۷ رفتیم در سپاه ثبت‌نام کنیم تا رسیدیم به مقرسپاه گفتند خیلی فوری بروید به شیروخورشید که حالا هلال احمر شده، مجروح داریم و نیاز شدید به خون است. به اتفاق همدیگر رفتیم خون اهداء کردیم و برگشتیم به مقر سپاه. فرمودند که نیروها رفته‌اند. بروید و بعداً بیایید. در آن زمان، احزاب سیاسی و گروههای مجاهدین خلق وجبههٔ ملی مطرح بودند،درهمان روز خواستیم به جبهۀ ملی رفته و در آنجا ثبت‌نام کنیم که آنها هم مقری داشتند و مسلح بودند. گفتند بروید فردا بیائید.

بعد آقا پنجعلی گفتند که برویم در سازمان مجاهدین ثبت نام بکنیم(سازمان مجاهدین خلق)قبل از انقلاب برای سرنگونی سلطنت پهلوی مبارزاتی داشتند و حتی از طرفداران این جنبش ملی در زندانهای رژیم محبوس بودند.بگذریم،بنده قبول نکردم ایشان رفتند و بعد از مدت کمی شناخت کاملی که به آنها پیدا کرده بود شروع به افشاگری آنها شد و در مباحث و راهپیماییها بر علیه منافقین شعار می‌دادیم که چندین بار خواستند ایشان و بنده را ترور کنند که نتوانستند و بعد ایشان در سپاه و بنده نیز در جهاد سازندگی ثبت نام کردیم.

از خصوصیات اخلاقی و مهارتهای شهید می‌توان گفت که اخلاق کاملاً اسلامی داشتند و همیشه در اول وقت نماز می‌خواندند. به آداب نماز بیشتر توجه می‌کردند و خیلی با خدای خود خالص بودند.

شخص پرهیزکاری بودند. ورزشکار بود. در ورزش مهارت داشت. بدن‌سازی و معمولاً ورزش باستانی کار می‌کردند. دمبل داشتند. کاراته‌کار هم بود. گاهی اوقات باهم تمرین می‌کردیم. بنده نیز مشت‌زنی می‌رفتم.

درکنار ورزش و درس، کار هم می‌کردند. همیشه طرفدار ضعیفان بود. در سه سالی که باهم هم اتاقی  بودیم هیچ‌وقت کاری نمی‌کردند که مرا آزرده خاطر کنند.

بنده از ایشان که خدا روحش راشاد کند راضی بوده و هستم. ایشان در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده بودند بطوری که به پدربزرگ ایشان لقب شیخ حیدرعلی داده بودند. به حجاب خیلی توجه می‌کردند.

این مطلب خیلی مختصر را به یاد شهید نوشتم.

 

به روایت حاج صمد قدرقوشچی

13 آذرماه 1403

 

  • حسین غفاری

مراسم اولین سالگرد شهدای حکی و عملیات آیت الله کاشانی  در نماز جمعه ارومیه 

نفر اول از سمت چپ سردار قربان نژاد

..............................................

بعد از جریان تصفیه سپاه، در اسفند 1359 وارد سپاه شدم. در واقع آن جمع بچه‌های اتحادیه انجمنهای اسلامی مساجد مثل حمید اکبرزاده، علی کامیار، بیت الله جعفری و ... به سپاه رفتیم. به اتفاق احمد جاویدی در خدمت آقامهدی امینی بودیم.

آقای حقیقت نیکو آن زمان در روابط عمومی بودند. آقای دل‌آزاد هم با ایشان بود. چون صبغه کار فرهنگی و فعالیتهای قرآنی داشتم، بعد از شهادت آقامهدی امینی و قضایای دارلک به روابط عمومی پیوستم.

فعالیتهای دانش‌آموزی و اردوها را در پادگان شهید بهشتی(مالک اشتر) شروع کردیم. اواخر سال 1360 بود که آقای کامیار گفتند یک نفر نیرو برای شما پیدا کردم! آقای کامیار آن موقع در فرماندهی بود. من و آقای ابوالفضل متقی‌فر جریان اردوها را پیگیری می‌کردیم. مسئول روابط عمومی آقای مجید متقی‌فر برادر بزرگ ابوالفضل بود و جانشین ایشان هم آقای دریانی بودند.

بالاخره آن نیرویی که آقای کامیار گفته بودند آمدند. دیدیم یک جوان خوش سیما و مرتب و منظم و دوست داشتنی به نام «پنجعلی اکرمی قوشچی» بود. در همان نگاه اول جاذبه او ما را گرفت. ما در یک فضای صمیمی کارمان را ادامه دادیم. مابین گفتگوهای ما که سه نفری در اتاق دانش‌آموزی بودیم حرفهای شخصی هم مطرح می‌شد. از جمله اینکه آقای اکرمی در یکی از روزهای اواخر فروردین یا اردیبهشت سال 1361 گفتند می‌خواهم ازدواج کنم و مقدمات کار هم فراهم شده است. ما خیلی خوشحال شدیم و آرزوی خوشبختی برایش کردیم.

چند روزی از طرح این موضوع نگذشته بود که یکی از فامیلهای آقای اکرمی فوت کردند. لذا موضوع ازدواج تا چهلم آن مرحوم به تعویق افتاد. این درحالی بود که ایشان عقد کرده بود و دفتر عقدنامه‌اش روی کمد اتاق ما بود. تازه چهلم فامیلشان که تمام شده و ما انتظار برنامه ازدواج آقای اکرمی را داشتیم که یک نفر دیگر از فامیلشان فوت کرد و دوباره برنامه به تعویق افتاد.

در این اثنا هم ما درگیر اردوهای دانش‌آموزی بودیم. ما 40 نفر از بهترین افراد را از مدارس شناسایی کرده بودیم و در این اردوها بودند. که بعد از اتمام دوره هم بیشتر آنان جذب سپاه شدند. هفته آخر اردو قرار شد این بچه‌ها یک هفته نیز به تبریز بروند در قالب اردوی عقیدتی سیاسی. آن موقع ما زیر نظر منطقه پنج بودیم که در تبریز بود.  

آقای اکرمی که به دوره‌ها می‌آمدند خیلی منظم و مرتب و به عبارتی شیک‌پوش بودند. من برعکس ایشان نامرتب بودم و پیراهن سبز داشتم با شلوار خاکی و ... که یکبار هم مورد مؤاخذه شهید آقامهدی امینی قرار گرفتم و ایشان تذکر دادند که منظم باشم.

دوره تکمیلی در پشت محل «ائل گُلی» بود. اوایل شهریور ماه بود که آقای متقی‌فر به من گفتند بروم به بچه‌ها در تبریز سری بزنم و یک ارزیابی نیز از دوره داشته باشم. روز اول شهریور من در تبریز بودم و کارهایم را انجام دادم. ساعت سه یا چهار بعدازظهر بود که می‌خواستم برگردم. با ابوالفضل تماس گرفتم که می‌خواهم برگردم. به علت ناامنی جاده‌ها در آن موقع و اینکه از ساعت 4 تأمین جاده را برمی‌داشتند، ایشان به من گفت به مصلحت نیست. بمان و فردا بیا.

فردایش من حرکت کردم و به ارومیه برگشتم. تا رسیدم به واحد خودمان رفتم. ساختمان سوت و کور بود. در آنجا تنها آقای مختار ذوالفقاری بودند. پرسیدم چه خبر؟ بچه‌ها کجا هستند؟

مختار گفت دیروز قرار بود در منطقه ترگور عملیاتی اتفاق بیفتد که آمدند و از بچه‌های اینجا را هم با خودشان بردند. پرسیدم نتیجه چی شده؟

گفت خبر دقیقی ندارم اما گویا درگیری شدید بوده و عده‌ای از بچه‌ها شهید و تعدادی هم اسیر شده‌اند!

بعدازظهر اطلاع یافتیم که آن اسرا هم شهید شده‌اند. از واحد روابط عمومی ما 7 نفر به شهادت رسیده بودند. آقایان محمود دهقان سلماسی، پنجعلی اکرمی قوشچی، کاظم خوشبخت، یحیی کامیار، محمدرضا بخشی، جعفر مجرد و ناصر خدایاری بودند.

فردایش پیکرهای این شهیدان را به محوطه سپاه آوردند. رحمت عبدالله نژاد این شهدا را تخلیه می‌کرد. حالا ما می‌گوئیم که داعش چه جنایتهایی می‌کند. آن زمان در سال 1361 این ضدانقلاب با شهدا بدترین کارها را کرده بود. برخی را با تبر زده بودند. برخی را در دیگ آب جوش انداخته بودند. جگر یکی از شهدا را درآورده بودند و ...

سر پیکر شهید اکرمی رفتم دیدم با تبر چانه و پیشانی‌اش را شکافته بودند. همانجا یاد ماجرای عقد او افتادم که با چند فوتی از فامیلش، ازدواجش به تأخیر افتاده بود.

وقتی برگشتیم به اتاق، دفترچه ازدواج شهید را گذاشتیم روی میز و با ابوالفضل گریه کردیم. آن صحنه‌های دلخراش جلوی چشممان بود. همان روزی که قرار ازدواج را گذاشته بودند، همان روز او به شهادت رسید!

این خیلی عجیب بود و تقدیر خداوند بر این مقرر شده بود تا او بجای حجله عروسی به حجله شهادت وارد شود. خوشا به سعادت ایشان.  

به روایت سردار سعید قربان‌نژاد

 

  • حسین غفاری

بسم رب الشهداء والصدیقین

امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد وخاطرهٔ  شهدا کمتر از خود شهادت نیست.

(مقام معظم رهبری)

 شهید اکرمی قوشچی واقعا از بچه‌های باصفا و بااخلاص بودند که خداوند متعال درجاتشان را متعالی نماید.

در دوران دبیرستان که تازه آوازهٔ شروع انقلاب و بحبوحهٔ فعالیتها در سال ۱۳۵۷ بود، با این عزیزهم مدرسه وهم دبیرستانی بودیم. درآن زمان تقابل و تبادل افکار و عقاید واقعا خیلی زیاد بود و هرکسی دارای یک مرام و فکر و عقیده را صاحب بود. جوانان هم به نوعی می‌خواستند برای خودشان یک تشخصی از لحاظ فکری و اعتقادی بیان نمایند به همین جهت جوانان که درعرصه های مختلف انقلاب حضور داشتند به گروههای مختلف تقسیم می‌شدند. دسته هایی که مذهبی  بودن یک گروه بودند. کمونیستهای اقلیت و اکثریت یک گروه بودند. مجاهدین خلق(منافقین) یک گروه و همچنین حزب ها و گروههای دیگر مثل حزب توده، حزبهای دمکرات و رزگاری  و امثال آنها...

این عزیز بزرگوار از جملهٔ اون شخصیتهای برجستهٔ مدرسه بودند که در رابطه با بحثهایی که با گروههای مختلف به پیش می آمد و آن زمان مرسوم بوده درعرصه‌های مختلف در سطح مدرسه حتی خارج از مدرسه قرار می‌گذاشتند برای مباحثه! و هرکس سعی می‌کرد فکرخودش و عقیده و مرامش را تفوق و برتری بده به شخص دیگر و به اصطلاح عقایدخودش را اثبات بکند. و در رد عقاید طرف مقابل کلی موضوع مطرح می‌شود و در واقع درآن صحنه (جهاد فکری وجهاد عقیدتی)بزرگترین جهادها بود.

درجایی که افرادی می‌رفتند مطالعات مختلف وسیعی داشتند و بر علیه افکارمذهبی و ریشهٔ مذهبی انقلاب عمل می‌کردند. در مدرسه وحتی کلاس درحضور معلم و سایر دانش آموزان و در محیط مدرسه عقاید انحرافی را مطرح می‌کردند. در آن زمان جهاد،جهاد مسلحانه نبود. جهاد فکری عقیدتی  که زیربنای انقلاب را تشکیل می‌داد بود.

آنجا عرضم در این نکته هست که مرحوم شهید عزیزمون آقای اکرمی ازجمله آن عزیزانی بود که واقعا خیلی خدمات بزرگی در راستای اثبات عقاید حقهٔ اسلام انجام می‌داد و برخی هم بودند که واقعا با این افراد شدید برخورد می‌کردند وحتی بعضی از مواقع، این مباحثه‌ها به ضرب و شتم هم ختم می‌شد.گاه توهین هم  می‌شنیدند و مقاومت می‌طلبید و ثبات قدم می‌خواست که درمقابل این همه افکار انحرافی بایستی و برای آنها جواب منطقی پیداکنی.

افرادی هم بودند به علت اینکه استحکام فکری نداشتند و ممکن  بود تحت تأثیر این افکار انحرافی وتبلیغات ظاهری قرار گرفته ومنحرف بشوند در آنجا یک جهادگری می‌طلبید که جلو این انحرافها را بگیرد.

عرضم در این نکته هست که آقای  اکرمی قوشچی و سایر دوستان که در این مباحث مشارکت داشتند و زحمت می‌کشیدند، جهاد می‌کردند واقعا بی‌نظیر بود که خداوند متعال برایشان جزای خیر عنایت بفرماید که خیلی از انحرافهای جوانان آن زمان، جلوگیری می‌کردند و برخی افراد که از دفاع مستحکم عقیدتی برخوردار نبودند منحرف می‌شدند و خیلی از جوانان ما هم نجات پیدا کردند بوسیلهٔ این دفاعیاتی که لازم بود ارائه می‌کردند و در آن بین مطالعه کافی لازم بود برای این پشت صحنه‌ها.

جواب الکی که نمیتوان داد! آنها هم از لحاظ فکری وعقیدتی مسلح و آماده می‌آمدند با استدلال و منطقهای مستحکم، که اگر برای آنها جوابی پیدا نمی‌کردند،طرفی که در کنارها بود و این مباحث را می‌شنید، آن نظریه‌ها برای آنها یک رأی اثبات شده بود. برای خودشان آن خط و مشی را انتخاب می‌کردند و اشخاصی که این خط و مشی را اختیارمی‌کردند به سختی از مسیر برمی‌گشتند بطوری که عرض کردم گاهی اوقات شاگرد مدرسه در حضور معلم آشکارا عقاید انحرافی خود را مطرح میکرد و از آنها دفاع می‌کرد و خیلی وقتها کلاس تعطیل می‌شد و کار میکشید به مباحث عقیدتی و فکری.

عرض بنده اینجاست که این عزیزان بزرگوار،آن زمان که هنوز نه جنگی بود نه از دفاع مقدس خبری بود و هنوز انقلاب پیروز نشده بود، انقلاب تکوینی بود، اینجور افراد جهادی می‌کردند بی نظیر،جهاد فکری کمتر از جهاد مسلحانه نیست،درواقع جهادمسلحانه برپایهٔ جهاد فکری ایجاد می‌شود.

تا یک نفر از لحاظ عقیده محکم نباشد چطور می‌تواند جان خود را در طبق اخلاص بگذارد در دفاع از فکر و مرام و عقیده ،بخاطر همین است که داداش عزیزم شهید اکرمی قوشچی در هر دو صحنه چه ازجهاد فکری و عقیدتی از لحاظ تئوری وچه جهادعملی ومسلحانه (جنگ تحمیلی) و دفاع از کیان انقلاب  که اصل  و اساس انقلاب، اسلام عزیز بود نقش واقعا مؤثری داشت الله متعال از درجات متعالی بهره مند و از مولایش آقا اباعبدالله علیه السلام و ائمهٔ اطهار و با پیامبر اکرم صلوات الله محشور نماید.

تمام شهیدان را مخصوصا داداش عزیزم که خاطرش واقعٱ برایمان عزیز است.

خداوند این عزیزما را برای همیشه زیر سایهٔ رحمت خود قرار دهد انشاءالله

خاطره استاد قرآنی جناب آقای عیاری

مسجد حر خیابان رودکی، 23 آذرماه 1403

  • حسین غفاری

مدتها بود که نمی‌توانستم بنویسم،آمدم سر مزار شهیدنشستم. فاتحه‌ای قرائت کردم و درعالم خودم با شهید صحبت کردم. شب شهید آمد به خوابم.

اینطور احساس می‌کنم که از شب تاصبح باهم بودیم. وقتی آمد، شروع کردم دستهای شهید را بوسیدن.هی می‌بوسیدم. گفت شمس اله بابا چرا اینطوری میکنی آخه؟

من هیچوقت شهید را با اسم فامیلی صدا نمیکردم و خیلی دوستانه به ایشان می‌گفتم پنجعلی.

گفتم پنجعلی می‌دونی چند وقته تو را ندیدم؟ با هم درمحلهٔ قدیمی قوشچی چندجا را گشتیم. بعدش دیدم آقاپنجعلی رفت کناردو تا مبل سفید بسیار قشنگ و یک پشتی بسیار زیبا که اصلا تا بحال درعمرم ندیده بودم درحالی که یک کتاب هم در دست داشت با همان لباسهای تمیز و کفشهای واکس شدهٔ رنگی از میان مردم جدا شد و رفت نشست درمحل همان  جایگاه.

گفتم آقاپنجعلی این همه مردم اینجا هست پس چرا به تنهایی رفتی و نشستی آنجا؟

گفت که این محل جایگاه من است. تا این راگفت دستش را به علامت خداحافظی تکان داد و از دیده‌ام غیب شد. هر چقدر صدایش کردم، دیدم که نیست.

تااینکه صبح شدونمازم را خواندم دست به قلم شدم وبه یاری خداوند شروع به نوشتن کردم:

یاد و خاطرهٔ همهٔ شهدای اسلام خصوصا شهیدپنجعلی اکرمی قوشچی و شهید محمد کرامت‌آذر قوشچی را گرامی می‌داریم.

من با شهید اکرمی در یک محیط روستایی بزرگ شده بودیم. بعد از انقلاب ایشان جهت ادامه تحصیل به ارومیه رفت. در طول تحصیل علاوه بر فعالیت‌های انقلابی  و جهادی یکی از مؤسسین نهاد انجمن اسلامی در دبیرستان امیرکبیر بود و بنده هم عضو انجمن اسلامی دبیرستان شهید صمد قنبری قوشچی  بودم. به واسطه همین فعالیتهای انقلابی همیشه در ارتباط بودیم. تمام پوسترها و پارچه نوشته‌ها توسط شهید اکرمی به ما تحویل می‌شد.

همیشه سعی می‌کردیم برنامه‌های انجمن ماهم مثل فعالیت‌های انجمن دبیرستان آنها هماهنگ باشد. این همکاری تنگاتنگ ادامه داشت تا زمانیکه از تحصیل تمام شده و با شناختی کامل به عضویت رسمی  سپاه درآمد.

ما در اوایل انقلاب در قوشچی مخصوصا زمانی که گروه بچه های انقلابی به مدیریت مرحوم حاج زلفعلی بابایی تشکیل شده بود، جهت کمک به ساختن خانه‌های مسکونی برای افراد کم توان و کمک به جمع آوری محصولات افرادی که قبلا شناسایی می‌شدند،میرفتیم.

در این بین شهید اکرمی و شهید محمد کرامت هم بودند. همیشه به نماز و سجده‌های طولانی و مستحبات شهید اکرمی حسرت میخوردم. برای درک این مسائل باید همراه شهید بودی و می‌دیدی. هرچه ازمعنویات شهید بگویم کم گفته‌ام.

شهید اکرمی شخصی با هوش و با زکاوت و یکی از جوانان طرفدار و پیرو حضرت امام خمینی(رضوان الله) و در خط ولایت فقیه بود.

با عناصر غیرانقلابی و گروه‌های چپ بحث می‌کرد و طرف مقابل را متقاعد می‌کرد که اسلام و انقلاب را قبول کنند. البته نه با زور بلکه با منطق و دلیل.

باتوجه به اینکه ایشان از روابط عمومی خوبی برخوردار بودند با سردار سعید قربان نژاد در روابط عمومی و تبلیغات سپاه فعالیت می‌کردند. بارها با ایشان ملاقات و برای مطالعه و آگاهی بیشتر نشریات و جزوه از آنجا تهیه می‌کردم.

تااینکه بنده هم به عضویت رسمی سپاه درآمدم. قبل از عضویت در سپاه بنده و آقای علیرضا مشهدی غلامی بعنوان  بسیجی از سپاه ارومیه عازم جبهه جنوب شدیم. در روز اعزام با ایشان صحبت کردیم و ما را بدرقه کرد و یک قوت قلب ماندگار برای ما بود.

عملیات بیت المقدس انجام و خرمشهر قهرمان آزادشد. در بین عملیات بیت المقدس و رمضان در سال 1361 چند روزی برای یک کارشخصی به من مرخصی دادند. در آن زمان ماشین شخصی به آن صورت نبود و بیشتر مردم با مینی بوس به شهر رفت و آمد داشتند. موقع برگشتن به قوشچی از قضا خدا خواسته شهید اکرمی هم سوار مینی‌بوس شد. هیچ چیزی مرا آنقدر خوشحال نمی‌کرد که درآن لحظه من خوشحال شدم. زمانی‌که ما در جبهه بودیم یکی از یاران جمع ما یعنی محمد کرامت شهید شده بود. ایشان با ما همسایه و همکلاس بود. شهید اکرمی رابطه من و کرامت را می‌دانست.

بعد از کلی خوش بش و احوالپرسی دیدم ایشان مقدمه چینی می‌کند و می‌خواهد چیزی را بگوید. پرسیدم آقاپنجعلی چی شده؟

گفت می‌خواهم چیزی بگویم، می‌ترسم ناراحت بشوی،گفتم بگو چی شده؟

گفت یکی از بچه‌ها شهید شده و فقدان ایشان خیلی مرا اذیت میکند،خلاصه دیدکه من ناراحت شدم تا قوشچی مرا دلداری می‌داد و صحبت می‌کردیم.

آخرین بار بود که ایشان را دیدم. قبل از شهادت ایشان من دوباره برگشتم به جبهه و تا اتمام عملیات رمضان، آنجا بودم.

در شهریور امتحان داشتم. تازه خبر شهادت ایشان و ۱۳ نفر آزادهٔ سرافراز را در روستای حکی منطقهٔ ترگور شنیدم. آنها با آغوش باز به استقبال شهادت رفته و جام شیرین شهادت را نوشیده بودند. بیشتر شهدای حکی از ستاد سپاه رفته بودند. جانفشانی و شهادت مظلومانه آنها در ذهن و باور نمی‌گنجد،چراکه دنیای فانی تحمل آنها را نداشت و آنها به کمال رسیده بودند.

به روایت برادر پاسدار شمس اله شاد قوشچی

  • حسین غفاری

نشسته ازراست میرصالح غفاری،شهیدپنجعلی اکرمی،حاج بحرعلی حسینی

ایستاده ازراست آقایان امیرعلی خوشبختی، محمدگلستانی،حمیدرضا اصغری،؟،؟

 

قبل از ورود به مجموعهٔ سپاه بنده شهید اکرمی را نمی‌شناختم.

بعداز عضویت در سپاه پاسداران به اتفاق دوستان در مرکز آموزشی پادگان حر حضور پیدا کرده و بعداز اینکه با خصوصیات اخلاقی همدیگر آشنا شدیم؛ صمیمیت خاصی بین ماچند نفر مخصوصا آقای پنجعلی و آقای حمیدرضا اصغری ایجاد شد، بچه‌ها از ارومیه سلماس و خوی بودند.

در پادگان یک روحانی داشتیم فرمودند بیایید باهم یه عکس یادگاری بگیریم. همگی عکس گرفتیم و ایشان اظهار داشتند که بیایید بین همگی صیغه اخوت بخوانم.

بعداز اتمام فرمودند که ماهمگی باهم برادر شدیم وهمدیگر را رها نمی‌کنیم. تا اینکه خدا رحمتش کند شهید پنجعلی آمد و دست بنده را گرفت و به حاج آقا گفت که حاج آقا صیغهٔ من و بحرعلی را باید مجزا بخوانی و اشاره به حمید هم کرد و گفت شما هم بیایید. حمید هم آمد، یکی دست راستم و یکی هم دست چپم را گرفتند ومن را وسط انداختند.

حاج‌آقا برای ما سه نفر صیغهٔ برادری قرائت کردند.

شهید پنجعلی رحمت الله علیه خیلی شخصیت بالایی داشتند. روشنفکر بودند و خیلی منطقی،و حرکتهای ایشان خیلی باحساب و کتاب بود و چندبار هم پیشنماز ما شدند. یک‌بار هم بنده را هول دادند جلو که شما هم پیشنماز ما شوید.

در اردوگاه اکثرا  باهم بودیم که بعد از اتمام دورهٔ آموزشی تقسیم شدیم. پنجعلی افتاد قسمت عملیات و ما هم شدیم نیروی ستادی. روزگار غریبی بود. بعدها گه‌گداری در محوطهٔ سپاه و یا در سالن غذاخوری کم و بیش همدیگر را می‌دیدیم و احوالپرسی می‌کردیم.

شهادت زود اینها را چید و برد و فرصت نشد تا آنطور که شاید و باید آن مردان مخلص دیده شوند!

و شهادت به حق نصیبشان شد. روحشان شاد و نام و یادشان گرامی باد.

ان شاءالله که شفاعت شهیدان روزی ماهم بشود.

 

به روایت: حاج آقا بحرعلی حسینی

 

  • حسین غفاری

خداوند پنجعلی اکرمی قوشچی را رحمت نمایند.انسانی خیلی تمیز و خوب اخلاقی و از لحاظ پوشش مرتب و با ادب بودند. هیچگونه حرف زشت یا ناپسندی از ایشان، در طول سه سال همکلاسی نشنیدم. در مورد تکالیف و دروس همیشه آماده بود و هیچگونه اعتراضی در مورد وقت امتحانات تعیین شده از سوی دبیران محترم  نسبت به سایر همکلاسیهامون نداشت.

در زمان جنگ در مدرسه امیرکبیر همکلاسی بودیم. یک بار که آژیر قرمز کشیدن؛ همه رفتیم زیر نیمکتها. حتی دبیر  حسابداری هم که داشت درس یادمون می‌داد. آژیر سفید که پخش شد متوجه شدم یکی از همکلاسی هایمان شهید غلامرضا سلیم امینی از جا بلند شد و کیفشو انداخت رو کولش، دبیر گفت کجا؟ گفت هموطنای من دارند جنگ میکنند منم نشستم اینجا درس می‌خونم. من دیگه این درس را نمیخوام، می‌روم جبهه! و رفت.

پس از یکی دو ماه دیگه شهید شد و فکر میکنم پنجعلی نیز بعد از سلیم امینی رفتند سپاه اون موقع خیلی باهم در مورد دروس صحبت می‌کردیم حتی ایشان چون دفترهایش پاک و تمیز بود گاهی از ایشان بعنوان امانت میبردم خونه. و ایشان نیز گاهی از دفترهای بنده  استفاده می‌کردند البته ریا نباشه! بنده خطم کمی خوب بود واسه خاطر اون.

یادم هست موقعی که توی مدرسه بودیم برای مسابقه دوستانه والیبال به قوشچی می‌آمدیم. وقتی دیپلم گرفتیم، مدتی از هم دور بودیم و از حال همدیگه خبر نداشتیم. من تازه استخدام شده بودم که خبر شهادش را شنیدم.  انگار آب داغ بسرم ریخته شد و خیلی ناراحت شدم.

 

به روایت آقای حسینی مجد

یار دبیرستانی

  • حسین غفاری

در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹در دبیرستان امیرکبیر با شهید پنجعلی اکرمی قوشچی و شهید غلامرضا سلیم امینی همکلاسی بودیم،که برادر سلیم امینی درسال ۱۳۵۹ هنگام شروع جنگ به عنوان بسیجی به منطقهٔ جنوب اعزام و درابتدای جنگ به درج رفیع شهادت نائل آمد،که امیدوارم خداوند متعال در روز قیامت هر دو را از شفاعت امام حسین(ع) بهره‌مند نماید.

شهید اکرمی قوشچی؛ یک شخصیت والایی داشت که بنده بعد چندین سال از شهادت ایشان، شناخت واقعی پیداکردم. ایشان از جمله دانش آموزانی بودند که همیشه کتاب به دست در جاهای خلوت مطالعه می‌کرد. یک دوست صمیمی هم داشت بنام آقای فرمان پاک چنقرالو که از خانواده‌ای مؤمن ومتدین بود که به اتفاق هم در نماز اول وقت ظهر و عصر مدرسه شرکت می‌نمودند. پنجعلی چهره‌ای خوب  و همیشه محاسن داشت و از نظر لباس پوشیدن با کت و شلوار تمیز و مرتب،انگار که آدم پنجاه ساله است و با تجربه. برخورد اجتماعی‌اش با دبیران و دیگر دانش آموزان خیلی خوب بود. کتاب و دفتر مرتبی داشت که همیشه در جلو چشمم مجسم است.

اما افسوس از اینکه نشانی از شهید بزرگوار در شهر نیست. امیدوارم مراتب عزت و بزرگی شهید گرانقدر از طریق صدا وسیمای استان منعکس تا همانند سایر شهداء، چگونگی شهادت ایشان به سمع و نظر مردمان شهیدپرور رسانده شده و در تاریخ انقلاب و اسلام ثبت و ضبط شود.

به روایت: محمدباقر مهدی پور

همکلاسی شهید، 30 اردیبهشت 1395

  • حسین غفاری

طبق آیه قرآن کریم شهید زنده است و پیش خداوند روزی می‌خورد.  هرکس شک کند شهید مرده است به کلام خداوند ایمان ندارد.

آشنائی من با پنجعلی اکرمی قوشچی به زمان کودکی برمی‌گردد. بعداز تعطیلی مدارس در فصل تابستان، در کارهای کشاورزی به پدر و مادر کمک می‌کردیم.

یک کار خوبی که من از ایشان یاد گرفتم این بود.  پنجعلی بعداز فارغ شدن از نماز در مسجد حضرت صاحب الزمان (عج) به سجده می‌رفت و سجده شکر بجا می‌آورد و در سجده پشت دست‌هایش را به زمین می‌گذاشت. شکر نماز بجا می‌آورد و دعا می‌کرد. امیرالمؤمنین علی (ع) می‌فرمایند «انسان در سجده بخداوند نزدیک است».

ایشان دنبال حقیقت زندگی بود. با گروهک‌ها در اول انقلاب جرّوبحث می‌کرد. حقیقت را در پاسداری دین یافت و با جان و دل در راه عقیده، جهاد کرد. پای عقیده خود تا آخرین نفس ایستاد. تا اینکه به آروزی خود رسید. روح مطهرش شاد.

بعداز شهادت ایشان، خواب و قرار نداشتم. اوایل شهادتش بعضی وقتها او را در خواب می‌دیدم. یک شب خواب دیدم  ایشان از قبر بیرون آمده و مردم او را روی دوششان می‌بردند. او را بغل کردم و بوسیدم. بعد از خواب فکر می‌کردم من هم پیش او خواهم رفت. تا اینکه اسیر شدم!

بعد از سه ماه آزاد شدم و مردم مرا روی دوششان بردند. و خواب آن شب من اینگونه تعبیر شد.

توصیه من به دوستان ان است هر وقت مشکل در زندگی داشتند، به شهدا متوسل شوند. این یک حقیقت است که علما نیز به آن توصیه کرده‌اند.

ایشان مثل علی‌اکبر امام حسین (ع) شهید شده، لذا درجه‌ای دارد که اگر کسی به او متوسل شود؛ مشکلش زود حل می‌شود.

تابستان دنبال یک وام بودم. سه ماه بود دنبال دوتا ضامن بودم جور نمی‌شد. گویا در خواب یکی بمن گفت مشکل داشتی به شهدا متوسل شو!

آمدم کنار مزار شهید و با او درد و دل کردم. پنج دقیقه طول نکشید بجای دو نفر، سه اعلام آمادگی کردند.

حرمت شهدا از این هم بالاتر است.

 

راوی: آزاده سرافراز کربلایی غلامحسین رضائیان ازقوشچی

  • حسین غفاری

ایستاده از راست: سهراب مصری، حسین غفاری، شهید عادل حداد، حبیب نجف پیر، بایرام مصطفوی، نادر محمودی نژاد

نشسته : مجید فشاری 

............................................

سال ۱۳۶۱ما محصل بودیم و در عین حال فعالیت‌هایی در بسیج دانش آموزی سپاه داشتیم.

 آن موقع سردار قربان‌نژاد و شهید پنجعلی اکرمی قوشچی باهم مسئولیت بسیج دانش آموزی را برعهده داشتند. با عنایت به اینکه کشورمان مورد تهاجم قرار گرفته و درگیر جنگ بودیم، لذا لازم بود که جبهه­‌ها  به لحاظ تأمین نیروی انسانی تقویت شود و بسیج دانش آموزی بهترین محل برای جذب و آماده سازی برای جبهه‌ها بود.

 در همین زمینه شهید اکرمی و سردار قربان‌نژاد یک اردوی یک هفته‌ای تدارک دیدند که بنده هم توفیق حضور در این اردو را که در اردوگاه مالک اشتر برگزار شد، داشتم.

به‌قدری برنامه‌ها فشرده و پر محتوا بود که با همان یک هفته اردوی آموزش نظامی و عقیدتی، به جبهه اعزام شدم. در واقع در یک هفته به اندازه یک ماه آموزش برنامه‌ریزی کرده بودند. صبح بعد از نماز و قبل از  صبحانه یک کلاس داشتیم. تا ظهر دو یا سه کلاس آموزشی داشتیم. بعداز نماز و نهار دو تا کلاس عملی داشتیم و شبها هم رزم شبانه و آموزش شبانه داشتیم که به نوبه خود کمک بزرگی در جهت تأمین نیروی انسانی جبهه‌ها بود.

یادم می‌آید روز آخر که جمع شدیم تا اختتام دوره اعلام شود، یکی از بچه‌ها با صدای بلند فریاد زد:

«آقا سعید آقا قوشچی اذیت کردیم، ببخشید!»

 و همه این جمله را چند بار تکرار کردیم.

 

به روایت حاج حبیب نجف‌پیر

  • حسین غفاری