بسمه تعالی
تا آنجا که خاطرم یاری میکند در سال 1360 با شهید پنجعلی اکرمی قوشچی در پایگاه مسجد طالقانی آشنا شدم. جهاد گر بودم و بنا به علاقهای که داشتم به پایگاه مذکور رفت و آمد داشتم و سعی میکردم که با دانشآموزان ارتباط داشته باشم. با توجه به اینکه شهید اکرمی در بسیج مدارس پایگاه فعالیت میکردند با ایشان آشنا شده و دوستی ما ادامه یافت و در بیرون از پایگاه نیز مراوده داشتیم.
صبح یکی از روزهای تابستان در اتاق کار خود در جهاد سازندگی نشسته بودم که ایشان وارد اتاق شد و بعد از کلی صحبت، اعلام داشتند که قرار است به همراه جمعی از همکاران پاسدار جهت پاکسازی به کردستان اعزام بشوند و از من حلالیت طلبید و بعد از معانقه همدیگر را ترک کردیم.
بعد از خداحافظی ایشان، دلم خیلی گرفت و تصمیم گرفتم که به مزار شهدا بروم. لذا با موتوری که داشتم به باغ رضوان رفتم و ضمن قرائت فاتحه به شهدا، در دل خود با برادر اکرمی صحبت و درد دل کردم.
فردای آن روز در اداره مشغول به کار بودم که توسط یکی از دوستان پاسدارم خبر رسید در روستای حکی برادر اکرمی قوشچی به همراه سایر پاسداران در کمین حزب دمکرات گرفتار شده و همه آنها شهید شدهاند. جنازه شهدا ظاهراً به دادگستری شهرستان منتقل شده بود لذا با عجله به دادگستری رفته و بعد از هماهنگی به محل نگهداری شهدا رفتم تا آخرین وداع را با دوست عزیزم داشته باشم. ولی متأسفانه با صحنۀ دلخراشی مواجه شدم و نمیدانم که بر اثر برخورد گلوله با سر شهداء سرشان متلاشی شده و یا بعد از به شهادت رساندن، سرشان را با یک وسیله دیگر به این روز آوردهاند.
لذا تاب نیاورده و با حالی پریشان با بهترین دوستم خداحافظی کرده و مجدداً به باغ رضوان رفتم و این بار با شهید اکرمی صحبت و درد دل کردم!
روایتی از آقای کریم عیاری
- ۰ نظر
- ۰۹ آذر ۰۴ ، ۲۲:۴۵