شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

شهید پنجعلی اکرمی قوشچی

شهیدی که اجازه شهادتش را از حضرت معصومه سلام الله علیها دریافت کرد.

در این وبلاگ به زندگی شهید پنجعلی اکرمی قوشچی خواهیم پرداخت.

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

حجت الاسلام نیساری، شهید کریم طریقت، شهید مهدی باکری، حمزه ساعی

...........................

پنجعلی اکرمی قوشچی،شهیدخوش تیپ سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ بود که از بنده و برخی از دوستان طلبۀ مقیم حوزۀ علمیۀ قم خواسته شد به جهت کمبود نیرو(پاسدار) ناشی از تحولات سپاه ارومیه توسط سپاه مرکز و نمایندۀ حضرت امام (ره)، وارد سپاه پاسداران ارومیه شویم.

بنده به صلاحدید سردارحسین علائی فرمانده وقت سپاه ارومیه با عزیزان پذیرش سپاه با سمت مصاحبه‌گر و محقق، همکاری خود را شروع کردم. نیروهای علاقه‌مند ورود به سپاه را مصاحبه و درموردشان تحقیقات محلی انجام می‌دادم.

روزی پاسدارجوان خوش پوشی را دیدم که از بنده درخواستی داشت. این خواسته فتح بابی شد تا من با «شهید پنجعلی اکرمی قوشچی» آشنا شوم. عزیزی که با احترام ویژه به روحانیت و طلاب، همکاری در امر تبلیغات را ازبنده درخواست کرد تا که شبها به همراه ایشان به پایگاههای شهری بسیج درمساجد برویم تاپیام انقلاب اسلامی رابه نسل جوان و نوجوانان تازه به عرصه رسیده برسانیم.

با جواب مثبت بنده،ایشان برای هرشب یک یا دو پایگاه را هماهنگ می‌کرد و شخصاً با یک ماشین پیکان دنبالم می‌آمد و به پایگاهها می‌رفتیم و دلهای تشنه به شنیدن اهداف نهضت امام خمینی(ره) و روحانیت را با معارف دینی و مسائل روز مربوط به انقلاب اسلامی،آشنا می‌ساختیم.

هرچه بیشتر با شهید اکرمی نشست و برخاست داشتم،به سجایای اخلاقی و اعتقادی او بیشتر پی می‌بردم وبر این دوستی دلشاد می‌شدم.

اعتقاد از عمق جان ایشان به مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و راه پرفروغ امام راحل(ره) و علاقه وافر ایشان به رهبریت نهضت، شهیدپنجعلی را برآن داشت که در زمرۀ سربازان امام خمینی(ره) درآید و لباس پرافتخارپاسداری رابه تن کند و با همان لباس به لقاءالله برسد.

ادب او در برخورد با همکاران و جوانان بسیجی درپایگاهها باعث جذب نسل انقلاب،به امام وسپاه می‌شد.

نظم درآمد و رفت وپوشش مرتب شهید؛ جزو پاسدارانی بود که همواره لباس تمیز و اتو کشیده بر تن داشت و الگوئی برای همکاران بود.

علاقه به پیشبرد اهداف انقلاب داشت، فلذا علی‌رغم فعالیت ایشان تا پایان وقت اداری در واحد تبلیغات سپاه، تا پاسی از شب هم به همراه بنده و همکاران روحانی در مساجد شهری و روستائی، در راستای رساندن صدای انقلاب، پرتلاش وخستگی ناپذیر بود.

شیفتگی اوبه راه دوستان پاسدار و آرزوی پیوستن به دوستان شهیدش،دوام دوستی اینجانب با ایشان را کوتاه کرد. پیام آمده بودکه عناصرحزب دمکرات در اطراف ارومیه دست به تحرکاتی زده است و در منطقه‌ای از سیلوانا،حوالی روستای(حکی) تردد دارند، دوستان واحد عملیات دنبال هماهنگی نیرو بودند، تا پاسخ رفتارهای ضدانقلابی آنها را بدهند و مردم آن منطقه رانجات دهند.

از آنجائیکه بخشی از نیروهای بسیج و سپاه درجبهه‌های جنگ باعراق بودند و برخی در شهرهای اطراف استان مشغول پاکسازی بودند.از واحدهای دیگر داوطلب خواستند،که تعدادی از نیروهای خود را برای این عملیات آزاد کنند. عزیزانی از پرسنلی، تبلیغات، مخابرات و سایر واحدها جمعی را فراهم آوردند و آماده دفاع از انقلاب اسلامی و شهرمان شدند.

بنده شخصاً با پنجعلی صحبت کردم که شما در آستانۀ ازدواج هستی و عضو واحد تبلیغات، عذرتان مقبول است، شما عازم این عملیات نشوید.

اماایشان بااستدلال اینکه همکاران تبلیغات مثل آقایان:محمود سلماسی، یونس صفاری و... داوطلب شده‌اند، من نمی‌توانم از آنها عقب بمانم، ضمناً تاریخ اسلام کم حنظله‌ها نداشته است و ما در دفاع از اسلام کمتر از آنها نیستیم و با امام خمینی(ره) پیمان خون بسته‌ایم، عازم منطقه شدند، پس از مقابله و درگیری، ناجوانمردانه کمین خوردند و مظلومانه به شهادت رسیدند.

دیدن پیکر غرقه به خون شهیدان حکی برای ما سنگین بود و هنوز هم یادآوری آن‌روزها برای من دردآور و متأثر کننده است. چراکه پنجعلی نه تنها با بنده دوست وهمکار آن روزها بود،با پدر بنده که یکی از کسبه‌های انقلابی ارومیه بود، نیز طرح دوستی ریخته بود،حاج آقا، ماهها در فراق او و شهدای حکی اشک می‌ریخت و عکس ایشان را به شیشۀ مغازه نصب کرده بود تا همواره به یاد وخاطرش بماند.

راهشان پررهرو باد.

رفیق جامانده از قافلۀ شهدا

عبدالرحیم ملک محمد نیساری


  • حسین غفاری

باسمه تعالی

شهید با ایثارخود درحقیقت به زرق وبرق دنیا پشت کرده ولقای خداوند رابرزندگی مادی برمی‌گزیند وحیات جاویدمی یابد.

او در داد و ستدی پرشکوه دست از جان خود شسته و هستی خویش را با پروردگارمهربان معامله می‌کند یکی از این عزیزان شهید پنجعلی اکرمی قوشچی می‌باشد.

بنده دربین سالهای ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۱ به صورت پاسدار نیمه فعال با معرفی‌نامه از تعاون سپاه ارومیه که مسئول تعاون برادر محمد اشتری بودند در روابط عمومی و تبلیغات سپاه فعالیت می‌کردم. ایشان در روابط عمومی سپاه ارومیه مسئول امور شهدا بودند. که مسئولیت اصلی برگزاری مراسم تشییع  پیکر مطهر شهداء با امور شهدا سپاه و بنیاد شهید بود وبنده حقیر نیز مدتی افتخار آشنایی و توفیق همکاری با شهید پنجعلی اکرمی را در روابط عمومی سپاه ارومیه واقع در اول خیابان شهید یونس پرهیزگار داشتم.

شهید بزرگوار اکرمی فردی بسیار مؤمن، باتقوا و دوست داشتنی، اهل نماز اول وقت و از نظر ظاهری هم بسیار مرتب بودند. برادر محمدعلی دریانی هم مسئول روابط عمومی سپاه بودند.

با توجه به تحرکات ضد امنیتی گروهک منحله دمکرات در منطقه ترگور ارومیه یک یگانی از سپاه ارومیه جهت مقابله با شرارت این گروه منحله به منطقه ترگور اعزام شدند که بر اثر درگیری با اشرار، شهید اکرمی با ۱۳ نفر از پرسنل سپاه در روستای حکی بعد از نبرد جانانه به فیض شهادت نائل آمدند.

شهید پنجعلی جوانی واقعاً متقی، مخلص و روحیه معنوی خاصی داشتند و به نماز به‌موقع اهمیت خاصی می‌دادند و همیشه با وضو و اهل طهارت و چهره معنوی و نورانی داشتند.

روح پرفتوح شهدای روستای حکی و همه شهدا با ابا عبدالله الحسین علیه السلام محشور باشد.

آمین

 

روایتی از برادر ولی خلیلی

  • حسین غفاری

بسمه تعالی

تا آنجا که خاطرم یاری می‌کند در سال 1360 با شهید پنجعلی اکرمی قوشچی در پایگاه مسجد طالقانی آشنا شدم. جهاد گر بودم و بنا به علاقه‌ای که داشتم به پایگاه مذکور رفت و آمد داشتم و سعی می‌کردم که با دانش‌آموزان ارتباط داشته باشم. با توجه به اینکه شهید اکرمی در بسیج مدارس پایگاه فعالیت می‌کردند با ایشان آشنا شده و دوستی ما ادامه یافت و در بیرون از پایگاه نیز مراوده داشتیم.

صبح یکی از روزهای تابستان در اتاق کار خود در جهاد سازندگی نشسته بودم که ایشان وارد اتاق شد و بعد از کلی صحبت، اعلام داشتند که قرار است به همراه جمعی  از همکاران پاسدار جهت پاکسازی به کردستان اعزام بشوند و از من حلالیت طلبید و بعد از معانقه همدیگر را ترک کردیم.

بعد از خداحافظی ایشان، دلم خیلی گرفت و تصمیم گرفتم که به مزار شهدا بروم. لذا با موتوری که داشتم به باغ رضوان رفتم و ضمن قرائت فاتحه به شهدا، در دل خود با برادر اکرمی صحبت و درد دل کردم.

فردای آن روز در اداره مشغول به کار بودم که توسط یکی از دوستان پاسدارم خبر رسید در روستای حکی برادر اکرمی قوشچی به همراه سایر پاسداران در کمین حزب دمکرات گرفتار شده و همه آنها شهید شده‌اند. جنازه شهدا ظاهراً به دادگستری شهرستان منتقل شده بود لذا با عجله به دادگستری رفته و بعد از هماهنگی به محل نگهداری شهدا رفتم تا آخرین وداع را با دوست عزیزم داشته باشم. ولی متأسفانه با صحنۀ دلخراشی مواجه شدم و نمی‌دانم که بر اثر برخورد گلوله با سر شهداء سرشان متلاشی شده و یا بعد از به شهادت رساندن، سرشان را با یک وسیله دیگر به این روز آورده‌اند.

لذا تاب نیاورده و با حالی پریشان با بهترین دوستم خداحافظی کرده و مجدداً به باغ رضوان رفتم و این بار با شهید اکرمی صحبت و درد دل کردم!

 

روایتی از آقای کریم عیاری

  • حسین غفاری